شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٨ - حكايت(٢٧)
ظالم، از اين سخن برنجيد و روى درهم كشيد و بر او التفات نكرد ٦٤٨ اخذته العزّة بالإثم. تا شبى، آتش مطبخ در انبار هيزمش افتاد و سائر املاكش بسوخت و از بستر نرمش به خاكستر گرم نشاند. اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و ديدش كه با ياران همىگفت: ندانم اين آتش از كجا در سراى من افتاد! گفت: از دود دل درويشان.
|
٦٤٩ حذر كن ز دود درونهاى ريش |
كه ريش درون، عاقبت ٦٥٠ سر كند |
|
|
بهم برمكن تا توانى دلى |
كه آهى، جهانى بهم بركند |
|
بر تاج ٦٥١ كيخسرو نبشته بود:
|
چه ٦٥٢ سالهاى فراوان و عمرهاى دراز |
كه ٦٥٣ خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت! |
|
|
٦٥٤ چنانكه دست بدست آمدست ملك بما |
بدستهاى دگر همچنين بخواهد رفت |
|
حكايت (٢٧)
يكى در صنعت ٦٥٥ كشتى گرفتن سرآمده بود و سيصد و شصت بند فاخر بدانستى و هرروز بنوعى از آن كشتى گرفتى. مگر گوشه خاطرش با جمال يكى از شاگردان، ميلى داشت، سيصد و پنجاه و نهبندش درآموخت مگر يك بند كه در تعليم آن دفع ٦٥٦ انداختى و تأخير كردى. فى الجمله پسر در قوّت و صنعت سرآمد و كسى را در آن زمان با او امكان مقاومت نبود، تا بحدى كه پيش ملك گفته بود: استاد را فضيلتى كه بر من است از روى بزرگى است و حق تربيت، وگرنه به قوّت از او كمتر نيستم و به صنعت با او برابرم. ملك را اين سخن دشوار