شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٢٣ - حكايت(٦)
نشود چيزى نخورند و هنوز اشتها باقى باشد كه دست از طعام بدارند. حكيم گفت: اين است موجب تندرستى. زمين خدمت ببوسيد و برفت.
|
٣٢ سخن آنگه كند حكيم آغاز |
يا سر انگشت سوى لقمه دراز |
|
|
كه ز ناگفتنش خلل زايد |
يا ز ناخوردنش به جان آيد |
|
|
لاجرم حكمتش بود گفتار |
خوردنش تندرستى آرد بار |
|
حكايت (٥)
در سيرت ٣٣ اردشير ٣٤ بابكان آمده است كه حكيم عرب را پرسيد كه روزى چه مايه طعام بايد خوردن؟ گفت: صد ٣٥ درم ٣٦ سنگ ٣٧ كفايت است گفت:
اين قدر چه قوت دهد!؟ گفت: ٣٨ هذا المقدار يحملك و مازاد على ذلك فانت حامله يعنى اينقدر ترا بر پاى همىدارد و هرچه بر اين زيادت كنى، تو حمال آنى.
|
٣٩ خوردن براى زيستن و ذكر كردن است |
تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است. |
|
حكايت (٦)
دو درويش خراسانى ملازم صحبت يكديگر سفر كردندى. يكى، ضعيف بود كه هربه دو شب ٤٠ افطار كردى و ديگر قوى كه روزى سه بار خوردى. قضا را بر در شهرى به تهمت ٤١ جاسوسى گرفتار آمدند. هردو را به خانهاى كردند و در، به گل برآوردند. بعد از دو هفته معلوم شد كه بيگناهند. در بگشادند.
قوى را ديدند مرده و ضعيف جان بسلامت برده. در اين تعجب ماندند. حكيمى گفت: خلاف اين عجب بودى آن يكى بسيار خوار بوده است و طاقت بينوايى نياورد و بسختى هلاك شد و اين ديگر خويشتندار بوده است لاجرم بر عادت خويش