شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٧٢ - حكايت«٢٨» مشتزنى را حكايت كنند كه از دهر مخالف بفغان آمده بود
است زيرا فى المثل ملحد و زنديق و كافر است. در اين بيت صفت حسن استثناء بكار رفته است.
______________________________ (٢٣٨)-
|
شريف اگر متضعّف شود خيال مبند ... |
قطعه بر وزن شماره ٢٢ با قافيه مردف مردّف.
شريف: در اينجا بمعنى سيد و فرزند پيغمبر است. رئيس سادات را نقيب ميناميدند.
جمع نقيب، نقباء است.
(٢٣٩)- متضعّف: بفتح عين بمعنى مستضعف، كسى كه در دين ضعيف و سست باشد.
حكايت «٢٧» دزدى گدايى را گفت: شرم نميدارى ...
(٢٤٠)- سيم: با آوردن سيم و لئيم در اين جمله، سجع رعايت شده است.
(٢٤١)-
|
دست دراز از پى يك حبه سيم ... |
فرد بر وزن شماره ١١.
(٢٤٢)- حبّه: مقدار مختصر است. اين اصطلاح در مورد سيم و زر و همچنين در مورد زمين بكار ميرود و از اجزاء كسرى دانگ است.
(٢٤٣)- دانگ: يك ششم دينار است و يك دانگ و نيم، ربع دينار ميشود و اگر كسى بدين مقدار دزدى كند، بموجب نص قرآنى قطع دست او واجب است.
مفاد شعر آن است كه دست دراز كردن براى گرفتن كمى نقره بهتر از آن است كه مرتكب دزدى شوند و ببريدن دست عقوبت يابند.
حكايت «٢٨» مشتزنى را حكايت كنند كه از دهر مخالف بفغان آمده بود ...
(٢٤٤)- حلق فراخ از دست تنگ بجان رسيده: يعنى حلق فراخ، غذا ميطلبد و براى تهيه غذاى خوب و كافى، مال فراوان لازم است. حال هرگاه كسى را حلق، فراخ باشد و دست تنگ، بيگمان بجان و بستوه مىآيد. در اين عبارت، فراخ و تنگ دو لفظ متضاد است.
(٢٤٥)- اجازت: مصدر باب افعال: بمعنى روا داشتن است. همچنين بمعنى موافقت با عملى پس از انجام گرفتن آمده و مجازا بمعنى اذن است كه پيش از انجام عمل تحصيل ميشود و در اينجا همين معنى مجازى مقصود است. «استجازت» بمعنى اجازه خواستن و «مجاز» با ضم ميم بمعنى اجازه داده شده از اين ريشه است.
(٢٤٦)- كام: در اينجا بمعنى مقصود است و كامه هم بهمين معنى است. پهلوى و پازند آنkam ?aK . چنان مينمايد كه كام، بمعنى مقصود، مخفف كامه باشد و معنى اصلى كام، سقف دهان است كه در عربى «حنك» با دو فتحه ناميده ميشود.
دامن كامى فراچنگ آرم: يعنى مگر دامن مقصود را بدست آورم و مرادى حاصل كنم.