شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٧٤ - حكايت«٢٨» مشتزنى را حكايت كنند كه از دهر مخالف بفغان آمده بود
است: برطرف كردن اندوه و كسب وسيله زندگى و دانش و ادب و همنشينى با اشخاص بزرگوار.
______________________________ (٢٥٨)-
|
تا به دكان و خانه درگروى ... |
قطعه بر وزن شماره ١ با قافيه موصول.
(٢٥٩)- گرو: ملازم خانه را رهين و گروى ميگويند چنانكه ابو العلاى معرّى بواسطه آنكه ملازم خانه بود و نابينايى را زندان ديگر خود ميشناخت خود را «رهين المحبسين» ميناميد.
(٢٦٠)- نمط: معنى اولش پارچهاى است كه بر روى كجاوه ميكشند و مجازا بمعنى قسم و طرز است و مراد در اينجا معنى مجازى است.
(٢٦١)- چابك: مخفف چابوك و پهلوى آن چاپوك است بمعنى جلد و زرنك.
(٢٦٢)-
|
منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست ... |
قطعه بر وزن شماره ١٩ با قافيه مردف با ردف مركب.
منعم: بضم اول و فتح سوم، اسم مفعول از انعام يعنى نعمت داده شده. بكسر عين، اسم فاعل بمعنى نعمتدهنده است و بيشتر بر خداوند كه منعم حقيقى است اطلاق ميگردد.
بيت اشاره دارد به كلام على ٧:
الغنى فى الغربة وطن و الفقر فى الوطن غربة
ترجمه: توانگرى در غربت همچون بودن در وطن است و فقر در وطن همچون بودن در غربت.
نظير اين بيت در زبان عرب آمده منتهى در باب مزاياى خردمند است:
|
اذا حل ارضا عاش فيها بعقله |
و ما عاقل فى بلدة بغريب |
|
ترجمه: هرگاه خردمند بسرزمينى پا گذارد، با عقل خود در آن زندگى ميكند و هيچ خردمندى در هيچ سرزمينى غريب نيست.
(٢٦٣)- بوم: بمعنى زمين شيار نكرده و زمينه و منزل و مأوا است.
زادبوم: اسم مركب است بمعنى محل زادن و مأوى گرفتن و مرادف با ميهن است.
بوم، ريشهاش پهلوى است و در اوستا «بومى» ميباشد. امروز بومى بر كس يا چيزى اطلاق ميشود كه از خود آن سرزمين باشد و در مقابل غريب و بيگانه استعمال ميشود.
(٢٦٤)-
|
وجود مردم دانا مثال زر طليست ... |
قطعه بر وزن شماره ٢٢ با قافيه مردف موصول.
(٢٦٥)- طلى: مخفف طلىّ، لفظ عربى است بمعنى خالص.
مطلّى: بمعنى اندوده و اندوده با زر است.
(٢٦٦)- شهروا: مخفف شهرروا، سكهاى است كه در يك شهر رواج داشته باشد.