شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٤ - حكايت(١٠)
|
١٠١ بازآى و مرا بكش كه پيشت مردن |
خوشتر كه پس از تو زندگانى كردن |
|
اما بشكر و منت بارى پس از مدتى بازآمد. آن حلق ١٠٢ داوودى متغير شده و جمال يوسفى بزيان آمده و ١٠٣ بر سيب زنخدانش چون به، گردى نشسته و رونق بازار حسنش شكسته متوقع كه در كنارش گيرم، كناره گرفتم ١٠٤ و گفتم:
|
١٠٥ آن روز كه خط شاهدت بود |
صاحبنظر از نظر براندى |
|
|
امروز بيامدى به صلحش |
كش ١٠٦ فتحه و ضمّه برنشاندى |
|
|
١٠٧ تازهبهارا ورقت زرد شد |
١٠٨ ديگ منه كاتش ما سرد شد |
|
|
چند خرامى و تكبّر كنى |
دولت پارينه تصور كنى |
|
|
پيش كسى رو كه طلبكار تو است |
ناز بر آن كن كه خريدار تو است |
|
|
١٠٩ سبزه در باغ گفتهاند خوش است |
داند آنكس كه اين سخن گويد |
|
|
يعنى از روى نيكوان خط ١١٠ سبز |
دل عشاق بيشتر جويد |
|
|
بوستان تو ١١١ گندنازاريست |
بس كه برميكنى و ميرويد |
|
|
گر ١١٢ صبر كنى ور بكنى موى بناگوش |
اين دولت ايام نكويى بسر آيد |
|
|
١١٣ گر دست بجان داشتمى همچو تو بر ريش |
نگذاشتمى تا به قيامت كه برآيد |
|
|
١١٤ سؤال كردم و گفتم جمال روى ترا |
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده است؟ |
|