شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٧ - حكايت(٣٨)
حكايت (٣٧)
مريدى پير را گفت: چه كنم كز خلايق به رنج اندرم از بس كه بزيارت من همىآيند و اوقات مرا از ٤٦٥ تردّد ايشان تشويش ميباشد. گفت: ٤٦٦ هرچه درويشانند مر ايشانرا وامى بده و آنچه توانگرانند از ايشان چيزى بخواه كه ديگر يكى گرد تو نگردد.
|
٤٦٧ گر گدا پيشرو لشكر اسلام بود |
كافر از بيم توقع برود تا درِ چين |
|
حكايت (٣٨)
فقيهزادهاى پدر را گفت: هيچ از اين سخنان ٤٦٨ رنگين دلاويز ٤٦٩ متكلمان در من اثر نميكند بحكم آنكه نمىبينم مر ايشان را كردارى موافق گفتار.
|
٤٧٠ ترك دنيا به مردم آموزند |
خويشتن سيم و ٤٧١ غله اندوزند |
|
|
عالمى را كه ٤٧٢ گفت باشد و بس |
هرچه گويد ٤٧٣ نگيرد اندر كس |
|
|
عالم آنكس بود كه بد نكند |
نه بگويد بخلق و خود نكند |
|
٤٧٤ أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ ٤٧٥ أَنْفُسَكُمْ.
٤٧٦ عالم كه كامرانى و تنپرورى كند او خويشتن ٤٧٧ گم است كه را رهبرى كند!
پدر گفت: اى پسر، ٤٧٨ بمجرّد اين خيال باطل نشايد روى از تربيت ناصحان بگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن و در ٤٧٩ طلب عالم ٤٨٠ معصوم از فوايد علم محروم ماندن، همچو نابينايى كه شبى در ٤٨١ وحل افتاده بود و ميگفت: اى مسلمانان چراغى ٤٨٢ فراراه من داريد. زنى ٤٨٣ فاجره گفت:
٤٨٤ تو كه چراغ نبينى به چراغ چه بينى! همچنين مجلس وعظ، چون ٤٨٥ كلبه ٤٨٦ بزاز است ٤٨٧ آنجا تا نقدى ندهى، بضاعتى نستانى و اينجا تا ارادتى نيارى سعادتى نبرى.