شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٦٥ - حكايت(٢)
|
وفادارى مدار از بلبلان چشم |
كه هردم بر گلى ديگر ١٤ سرايند |
|
خلاف پيران كه به عقل و ادب زندگانى كنند نه به مقتضاى جهل و جوانى،
|
١٥ ز خود بهترى جوى و فرصت شمار |
كه با چون خودى گم كنى روزگار |
|
گفت: چندان بر اين نمط بگفتم كه گمان بردم كه دلش در قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسى سرد از دل پردرد برآورد و گفت: چندين سخن كه گفتى در ترازوى عقل من وزن آن يك سخن ندارد كه وقتى شنيدم از قابله خويش كه گفت:
١٦ زن جوان را اگر تيرى در پهلو نشيند به كه پيرى.
|
١٧ لمّا رأت بين يدى بعلها |
شيئا كأرخى شفة الصّائم |
|
|
تقول هذا معه ميّت |
و انّما الرّقية للنّائم |
|
|
١٨ زن كز بر مرد بىرضا برخيزد |
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد |
|
|
پيرى كه ز جاى خويش نتواند خاست |
الا بعصا، كيش ١٩ عصا برخيزد! |
|
فى الجمله امكان موافقت نبود و به مفارقت انجاميد چون مدت ٢٠ عدّت برآمد عقد نكاحش بستند با جوانى تند و ترشروى، تهيدست بدخوى. جور و جفا ميديد و رنج و عذاب ميكشيد و شكر نعمت حق همچنان ميگفت كه الحمد للّه از آن عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.
|
٢١ روى زيبا و جامه ديبا |
عرق و عود و رنگ و بوى و هوس |
|
|
اينهمه زينت زنان باشد |
مرد را ٢٢ كير و ٢٣ خايه زينت و بس |
|
|
٢٤ با اينهمه جور و تندخويى |
بارت بكشم كه خوبرويى |
|
|
٢٥ با تو مرا سوختن اندر عذاب |
به كه شدن با دگرى در بهشت |
|
|
بوى پياز از دهن خوبروى |
نغزتر آيد كه گل از دست زشت |
|