شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٢٦ - حكايت(١٢)
حكايت (١١)
يكى از علما، ٧١ خورنده بسيار داشت و كفاف اندك. با يكى از بزرگان كه ٧٢ اعتقاد در او داشت بگفت روى از توقع او درهم كشيد و ٧٣ تعرض سؤال از اهل ادب در نظرش قبيح آمد
|
٧٤ ز بخت روى ترش كرده پيش يار عزيز |
مرو كه عيش بر او نيز تلخ گردانى |
|
|
به حاجتى كه روى تازهروى و خندانرو |
٧٥ فرونبندد ٧٦ كار گشاده پيشانى |
|
آوردهاند كه اندكى در وظيفه او زيادت كرد و بسيارى از ارادت كم.
دانشمند چون پس از چند روز مودت ٧٧ معهود برقرار نديد، گفت:
|
٧٨ بئس المطاعم ٧٩ حين الذّلّ يكسبها |
القدر ٨٠ منتصب ٨١ و القدر منخفض ٨٢ |
|
|
٨٣ نانم افزود و آبرويم كاست |
٨٤ بينوايى به از ٨٥ مذلت خواست |
|
حكايت (١٢)
درويشى را ضرورتى پيش آمد كسى گفت: فلان، نعمتى دارد بيقياس اگر بر حاجت تو واقف گردد، همانا كه در قضاى آن توقف روا ندارد. گفت: ٨٦ من او را ندانم. گفت: منت رهبرى كنم. دستش گرفت تا بمنزل آن شخص درآورد. يكى را ديد لب ٨٧ فروهشته ٨٨ و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت. كسى گفتش: چه كردى؟ گفت: ٨٩ عطايش ٩٠ را به لقايش بخشيدم.
|
٩١ مبر حاجت بنزد يك ترشروى |
كه از خوى بدش فرسوده گردى |
|
|
٩٢ اگر گويى، غم دل با كسى گوى |
كه از رويش بنقد آسوده گردى |
|