شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٥ - حكايت(٣٤)
عالمان را زر بده تا ديگر ٤٣٨ بخوانند و زاهدان را چيزى مده تا زاهد بمانند.
|
٤٣٩ خاتون خوبصورت پاكيزهروى را |
نقش ٤٤٠ و نگار و ٤٤١ خاتم ٤٤٢ پيروزه، گو مباش |
|
|
درويش نيكسيرت فرخندهراى را |
نان ٤٤٣ رباط و لقمه دريوزه، گو مباش |
|
|
٤٤٤ تا مرا هست و ديگرم بايد |
گر نخوانند زاهدم، شايد |
|
حكايت (٣٤)
مطابق اين سخن پادشاهى را ٤٤٥ مهمى پيش آمد. گفت: اگر انجام اين حالت به مراد من برآيد، چندين ٤٤٦ درم زاهدان را دهم. چون حاجتش برآمد و تشويش خاطرش برفت، وفاى ٤٤٧ نذرش بوجود ٤٤٨ شرط لازم آمد. يكى را از بندگان خاص كيسهاى درم داد تا صرف كند بر زاهدان. گويند غلامى عاقل و هشيار بود همه روز بگرديد و شبانگه بازآمد و درمها بوسه داد و پيش ملك بنهاد و گفت: زاهدان را چندانكه طلب كردم نيافتم. گفت: اين چه حكايت است؟ آنچه من دانم در اين ملك چهارصد زاهد است گفت: اى خداوند جهان آنكه زاهد است نميستاند و آنكه ميستاند، زاهد نيست. ملك بخنديد و نديمان را گفت: چندانكه مرا در حق خداپرستان ٤٤٩ ارادت است و اقرار، مر اين شوخ ديده را عداوت است و انكار، و حق بجانب اوست.
|
٤٥٠ زاهد كه درم گرفت و دينار |
زاهدتر از او يكى ٤٥١ بدست آر |
|
|
٤٥٢ آنرا كه سيرتى خوش و سرّى است با خداى |
بىنان وقف و لقمه دريوزه زاهد است |
|