شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢١ - حكايت(١٦)
گفت: اى خداوند نشنيدهاى كه گفتهاند: ١٥٩ خانه دوستان ١٦٠ بروب و در دشمنان مكوب.
|
١٦١ چون فرومانى به سختى، تن به عجز اندر مده |
دشمنان را پوست بركن دوستان را پوستين |
|
حكايت (١٤)
پادشاهى پارسايى را گفت: هيچت از ما ياد مىآيد؟ گفت: بلى ١٦٢ هرگه كه خدا را فراموش ميكنم.
|
هرسو ١٦٣ دود آن كش ز در خويش براند |
و آن را كه بخواند بدر كس ندواند |
|
حكايت (١٥)
يكى از صالحان بخواب ديد پادشاهى را در بهشت ١٦٤ و پارسايى در دوزخ.
پرسيد كه موجب درجات اين چيست و سبب ١٦٥ دركات آن چه، كه مردم بخلاف اين همىپنداشتند! ندا آمد كه اين پادشاه به ارادت درويشان به بهشت اندر است و آن پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.
١٦٦ نعم الامير على باب الفقير و بئس الفقير على باب الامير
|
١٦٧ دلقت به چه كار آيد ١٦٨ و تسبيح و ١٦٩ مرقع |
خود را ز عملهاى ١٧٠ نكوهيده ١٧١ برى دار |
|
|
حاجت به كلاه ١٧٢ بركى داشتنت نيست |
درويشصفت باش و كلاه ١٧٣ تترى دار |
|
حكايت (١٦)
پيادهاى سر و پا برهنه، با كاروان حجاز از ١٧٤ كوفه بدر آمد و همراه ما شد و