شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣٠ - تعليقات بر ديباچه گلستان
يافته و بصورت خاوند درآمده و خداوندگار نيز به تخفيف، «خوندگار» استعمال گرديده و معرّب آن خونكار شده است.
«بين» فعل امر ديدن، ميان معطوف و معطوف عليه در مصراع اول فاصل شده است و اينچنين فصل در زبان فارسى روا است ممكن است در آخر مصراع بار ديگر فعل را تكرار كرد يا در تقدير گرفت تا بر تأكيد دلالت كند.
______________________________ (٦١)- عاكفان:
عاكف: و معتكف كسى است كه در مسجد الحرام يا مسجد النبى يا مسجد الاقصى يا مسجد كوفه بماند و عبادت كند. در اصطلاح عرفان، عاكف كسى است كه از دنيا قطع علاقه كند و تنها به خدا پردازد. مصدر عاكف، عكوف بضم اول است.
(٦٢)- كعبه جلالش ...
كعبه: در لغت بمعنى هرچيزى است كه شكل مكعب داشته باشد و خانه كعبه بمناسبت شكلش به اين نام ناميده شده است. عرفا كه دل را خانه خدا ميدانند به دل عنوان كعبه دادهاند.
جلال: صفت قهر الهى است كه غرور عاشق را درهم ميشكند.
معترف: اقراركننده (خستو) اسم فاعل از اعتراف است. مراد از تمام عبارت چنين ميشود: كسانى كه پيوسته در پرستشگاه الهى مقيماند و با مشاهده جلال حق، غرور از سر فرونهادهاند باز به كوتاهى و ناتوانى خود در عبادت اقرار دارند و ميگويند: ما ترا چنانكه بايد نپرستيديم.
(٦٣)- ما عبدناك حقّ عبادتك: ترا چنانكه حق پرستشت باشد نپرستيدهايم.
اين سخن كلام نبوى است.
حق: مصدر است و در اين عبارت از جهت نحوى، قائممقام مفعول مطلق شده و مضاف است به عبادة.
(٦٤)- واصفان:
واصف: اسم فاعل بمعنى وصفكننده و نشان گوينده و ستاينده.
(٦٥)- حليه جمالش بتحيّر منسوب:
حليه: بكسر اول بمعنى زيور و جمع آن بنابر قاعده «حلا» بكسر حاء و برخلاف قاعده «حلا» بضم حاء آمده است.
جمال: صفت كمال الهى است از قبيل: علم و قدرت و حيات.
تحير و حيرت: يكى از مراحل سلوك است كه عارف در آن وادى، خود را سرگشته مىيابد.
منسوب: نسبت داده شده.