شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٢١ - حكايت(٢)
باب سوم- در فضيلت قناعت
حكايت (١)
١ خواهنده ٢ مغربى در صف بزّازان حلب ميگفت: اى خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودى و ما را قناعت، ٣ رسم سؤال از جهان برخاستى.
|
٤ اى قناعت توانگرم گردان |
كه ٥ وراى تو هيچ نعمت نيست |
|
|
٦ گنج صبر اختيار لقمان است |
هركرا صبر نيست حكمت نيست |
|
حكايت (٢)
٧ دو اميرزاده در مصر بودند. يكى علم آموخت و ديگرى مال اندوخت.
٨ عاقبة الامر آن يكى ٩ علّامه ١٠ عصر گشت و اين يكى ١١ عزيز مصر شد. پس اين توانگر به چشم حقارت در فقيه نظر كردى و گفتى: من به ١٢ سلطنت رسيدم و تو همچنان در ١٣ مسكنت بماندى. گفت: اى برادر، شكر نعمت بارى ١٤ عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من، كه ١٥ ميراث پيغمبران يافتم يعنى علم، و ترا ميراث فرعون و ١٦ هامان رسيد، يعنى، ملك مصر.
|
١٧ من آن ١٨ مورم كه در پايم بمالند |
نه ١٩ زنبورم كه از نيشم بنالند |
|
|
كجا خود شكر اين نعمت گزارم |
كه زور مردمآزارى ندارم |
|