شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩٨ - حكايت(٢٠) جدال سعدى با مدعى در بيان توانگرى و درويشى
١٩١ نفور، مشتغل به مال و نعمت، ١٩٢ مفتتن جاه و ثروت، كه سخن نگويند الا بسفاهت و ١٩٣ نظر نكنند الا بكراهت. علما را به گدايى منسوب كنند و فقرا را به بىسروپايى معيوب گردانند. به علت مالى كه دارند و عزّت جاهى كه پندارند برتر از همه نشينند و خود را بهتر از همه بينند و نه ١٩٤ آن در سر دارند كه سر به كسى بردارند. بىخبر از قول حكما كه گفتهاند: هركه به طاعت از ديگران كم است و به نعمت بيش، بصورت، توانگر است و بمعنى، درويش.
|
گر ١٩٥ بيهنر به مال كند كبر بر حكيم |
كون ١٩٦ خرش شمار و گر گاو ١٩٧ عنبر است |
|
گفتم: مذمّت اينان روا مدار كه خداوندان كرمند. گفت: ١٩٨ غلط گفتى كه بنده درمند چه فايده! چون ابر ١٩٩ آزارند و نميبارند و چشمه آفتابند و بر كس نميتابند. بر مركب استطاعت سوارند و نميرانند. قدمى بهر خدا ننهند و ٢٠٠ درمى بى ٢٠١ منّ و اذى دهند مالى بمشقّت فراهم آرند و بخسّت نگه دارند و بحسرت بگذارند.
چنانكه حكيمان گفتهاند: ٢٠٢ سيم بخيل از خاك وقتى برآيد كه وى در خاك رود.
|
به ٢٠٣ رنج و سعى، كسى نعمتى به چنگ آرد |
دگر كس آيد و بىسعى و رنج بردارد |
|
٢٠٤ گفتمش: بر بخل خداوندان نعمت وقوف نيافتهاى الا بعلت گدايى، وگرنه هركه طمع يكسو نهد، كريم و بخيلش يكى نمايد. ٢٠٥ محك داند كه زر چيست و گدا داند كه ممسك كيست. گفتا: به تجربت، آن همىگويم كه متعلقان بر در بدارند و ٢٠٦ غليظان شديد برگمارند تا ٢٠٧ بار عزيزان ندهند و دست بر سينه صاحب تميزان نهند و گويند كس اينجا در، نيست و راست گفته باشند.