شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٠٢ - حكايت(٢٠) جدال سعدى با مدعى در بيان توانگرى و درويشى
|
٢٦٦ جور دشمن چه كند گر نكشد طالب دوست |
گنج و مار و گل و خار و غم و شادى بهمند |
|
نظر نكنى در بوستان، كه بيدمشك است و چوب خشك. همچنين در زمره توانگران، شاكرند و ٢٦٧ كفور و در حلقه درويشان، صابرند و ٢٦٨ ضجور.
|
٢٦٩ اگر ژاله هرقطرهاى دُر شدى |
چو ٢٧٠ خرمهره بازار از او پر شدى |
|
مقربان حقّ، سبحانه و تعالى توانگرانند درويشسيرت و درويشانند توانگر همت، و مهين توانگران آن است كه غم درويشان خورد و بهين درويشان آن است كه كم ٢٧١ توانگران گيرد ٢٧٢ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ پس روى عتاب از من بجانب درويش آورد و گفت: اى كه گفتى توانگران مشتغلند به مناهى و مست ملاهى، ٢٧٣ بلى طايفهاى هستند بر اين صفت كه بيان كردى. ٢٧٤ قاصرهمت و ٢٧٥ كافرنعمت، كه ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و اگر بمثل، باران نبارد يا ٢٧٦ طوفان، جهان بردارد به اعتماد مكنت خويش از محنت درويش نپرسند و از خدا نترسند و گويند:
|
٢٧٧ گر از نيستى ديگرى شد هلاك |
٢٧٨ مرا هست، ٢٧٩ بط را ز طوفان چه باك |
|
|
٢٨٠ و راكبات نياق ٢٨١ فى هوادجها ٢٨٢ |
لم يلتفتن الى من غاص فى الكثب ٢٨٣ |
|
|
٢٨٤ دونان چو گليم خويش بيرون بردند |
گويند چه غم گر همه عالم مردند |
|
قومى بدين نمط كه شنيدى و طايفه ديگر، خوان نعم نهاده و دست كرم گشاده، طالب نامند و معرفت، و صاحب دنيا و آخرت. چون بندگان حضرت پادشاه عالم