شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣٧ - حكايت(٢٨)
|
٢٦٤ وجود مردم دانا مثال زر ٢٦٥ طليست |
كه هركجا كه رود قدر و قيمتش دانند |
|
|
بزرگزاده نادان ٢٦٦ به شهر وا، ماند |
كه در ديار غريبش به هيچ نستانند |
|
سوّم: خوبرويى كه درون صاحبدلان به مخالطت او ميل كند كه بزرگان گفتهاند: اندكى جمال به از بسيارى مال و گويند: روى زيبا ٢٦٧ مرهم دلهاى خسته است و كليد درهاى بسته. لاجرم صحبت او را همهجاى، غنيمت شناسند و خدمتش را منت دانند.
|
٢٦٨ شاهد آنجا كه رود حرمت و عزت بيند |
ور برانند بقهرش پدر و مادر خويش |
|
|
پر طاووس در اوراق ٢٦٩ مصاحف ديدم |
گفتم اين منزلت از قدر تو مىبينم بيش |
|
|
گفت خاموش كه هركس كه جمالى دارد |
هركجا پاى نهد دست ندارندش پيش |
|
|
٢٧٠ چون در پسر ٢٧١ موافقى و دلبرى بود |
انديشه نيست گر پدر از وى برى بود |
|
|
او گوهر است گو، صدفش در ميان مباش |
٢٧٢ درّ يتيم را همهكس مشترى بود |
|
چهارم: خوشآوازى كه به حنجره ٢٧٣ داوودى آب از ٢٧٤ جريان، و مرغ از ٢٧٥ طيران بازدارد، پس بوسيلت ابن فضيلت دل مشتاقان صيد كند و ارباب معنى به منادمت او رغبت نمايند و به انواع، خدمت كنند.