شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩٧ - حكايت(٢٠) جدال سعدى با مدعى در بيان توانگرى و درويشى
اعوذ باللّه من الفقر المكبّ و مجاورة من لا احبّ ١٧٠- ١٧١ و در خبر است:
١٧٢ الفقر سواد الوجه فى الدّارين گفتا: نشنيدى كه پيغمبر ٧ گفت:
١٧٣ الفقر فخرى و به افتخر گفتم: خاموش! كه اشارت خواجه ٧ به فقر طايفهاى است كه مرد ميدان رضايند و تسليم تير قضا. نه اينان كه ١٧٤ خرقه ابرار پوشند و لقمه ١٧٥ ادرار فروشند.
|
١٧٦ اى طبل بلندبانگ در باطن هيچ |
بىتوشه چه تدبير كنى وقت بسيچ |
|
|
روى طمع از خلق بپيچ ار مردى |
١٧٧ تسبيح هزار دانه بر دست مپيچ |
|
درويش بيمعرفت نيارامد تا فقرش به كفر ١٧٨ بينجامد ١٧٩ كاد الفقر ان يكون كفرا كه نشايد جز بوجود نعمت، برهنهاى پوشيدن يا در استخلاص گرفتارى، كوشيدن و ١٨٠ ابناى جنس ما را به مرتبه ايشان كه رساند و ١٨١ يد عليا به يد ١٨٢ سفلى چه ماند! نبينى كه حق، جل و علا در ١٨٣ محكم تنزيل از نعيم اهل بهشت خبر ميدهد كه ١٨٤ أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ تا ١٨٥ بدانى كه مشغول كفاف از دولت عفاف محروم است و ملك فراغت، زير ١٨٦ نگين رزق معلوم
|
١٨٧ تشنگان را نمايد اندر خواب |
همه عالم به چشم، چشمه آب |
|
حالى كه من اين سخن بگفتم عنان طاقت درويش از دست تحمل برفت.
تيغ زبان بركشيد و اسب فصاحت در ميدان ١٨٨ وقاحت جهانيد و بر من دوانيد و گفت: چندان مبالغه در وصف ايشان بكردى و سخنهاى پريشان بگفتى كه وهم، تصور كند كه ١٨٩ ترياقند يا كليد خزانه ارزاق. مشتى متكبّر مغرور، ١٩٠ معجب