شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٩٦ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
بدان وادار نكند و ذهن ما ناچار نشود و معنى مشترك يا مختص را از ماهيت تصور شده خود انتزاع نكند البته جزء ذهنى وجود نخواهد داشت.
و اگر گوئى چرا خود وجود را كه اعم از جوهر و عرض است جنس مشترك ميان آنها نميشمرى گوئيم مفهوم وجود عارض هر ماهيتى است چون گوئيم جوهر موجود است وجود را صفت عرضى براى جوهر قرار مىدهيم نه جزء آن و اگر وجود جزء جوهر بود انفكاك جوهر از وجود ممكن نميشد و جوهر واجب الوجود بالذات ميشد. و نيز گوئيم ماهياتى كه تنها در وجود شريك باشند نه در معنى ديگر خودبخود از ديگرى ممتازند و حاجت بفصل ندارند مثلا جوهر (جسم) از عرض (گرمى) ممتاز است خود بخود اگر چه هر دو در وجود مشتركند و چون ممتاز باشند ذهن حاجت بدان ندارد كه مفهومى بعنوان فصل براى تميز جسم از گرمى انتزاع كند يعنى از درون معنى جسم مميزى براى امتياز او بيرون بكشد مگر براى ملعبه و بازى چيزى بسازد كه غرضى علمى در تعريف ماهيات بدان تعلق نميگيرد.
و كلّ فصل تامّ فهو واحد.
فصل تام يعنى آن جزء ذاتى كه نوعى را از نوع ديگر ممتاز سازد غير يكى نتواند بود.
مثلا اگر فرض كنيم حيوان بايد متحرك بالاراده باشد و بدين صفت از نبات ممتاز شود. متحرك بالاراده فصل او است. و اگر گوئيم بايد حساس باشد تا حيوانش بناميم حساس فصل او است و بالجمله هر يك از اين دو صفت براى اثبات حيوانيت او كافى است پس اگر جسمى هيچ حس ندارد اما باراده حركت كند مانند آسياى بىآلات حاسه كه دور خود بگردد چنان كه فلاسفه قديم در افلاك ميگفتند بايد حيوان باشد و اگر چيزى حس داشته باشد اما حركت باراده نكند هم حيوان باشد مانند مرجان با اين كه اين انواع متباينند و مرجان و فلك و چهارپايان هر يك ماهيتشان جدا است از ديگرى پس اگر چيزى دو فصل داشته باشد هر يك تام لا بد دو نوع خواهد بود.