شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٩٨ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
آن را كه ماده اصلى است آنگاه براى آنكه آن را از مصنوعات ديگر تميز دهد صفات آن را ميجويد تا چيزى كه در تخت باشد و در پنجره و در و امثال آن نباشد و از عوارض نباشد بيابد. آنكه مشترك است جنس مينامد و آنكه خاص است فصل و جزء از اين دو بيرون نيست: يا مشترك است يا مختص و مشترك هم يا تمام مشترك است يا بعض مشترك و مختص بجنس. اما چوب كه ماده تخت است خود اجزائى دارد مانند جسم و آن مشترك است ميان چوب و سنگ و فلز و غير آن و چوب ممتاز است بآنكه از تنه و شاخ درخت گرفته شده است.
به هرحال جزء عقلى يا مشترك است يا مختص و مشترك يا تمام مشترك است يا بعض مشترك. مختص را فصل گويند و تمام مشترك را جنس و بعض مشترك را فصل جنس و اهل منطق بيشتر بانسان و حيوان و ناطق و حساس مثل ميزنند كه حيوان تمام مشترك است و جنس براى انسان، و ناطق فصل است و حساس بعض مشترك و فصل است براى حيوان.
و چنانكه گفتيم جزء ذهنى وجود ندارد تا تعقل نكنند براى غرض علمى مثل بيان حدود و تعريفات و آنكه اوهام بسازند نه براى غرض علمى بلكه تمرين جدل و ملعبه و احتمالات بيهوده كه ذهن عاقل را بتجزيه وادار نكند معتبر نخواهد بود و مركب بودن جنس عالى و فصل اخير و ساختن مفاهيم براى جزئيت آن عملى غير معقول است مثلا نطق مركب است از دارا بودن استعداد و فهم كلى و قوه متخيله و ناطق جوهرى كه اين صفات دارد و اگر گوئى گاه غرض علمى به تعريف نطق تعلق ميگيرد خواه بمعنى ادراك كليات گيريم خواه بقوه گفتار گوئيم در آن وقت خود نوعى است و فعلا مقصود ناطقى است كه آن را فصل مميز اعتبار كنيم.
و يجب تناهيهما.
چنانكه در منطق معلوم است جنس و فصل مرتبند از اخص تا اعم مانند حيوان و جسم نامى و جسم مطلق و جوهر، و فصل نيز مرتب است فصل انسان ناطق است و فصل