شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٤١٤ - الثانى فى صفاته
و الرّؤية
مسأله بيستم در اينكه خداى تعالى ديده نميشود.
مذهب ما اين است كه خداى تعالى را نتوان بچشم سر ديد چون جسم نيست و رنگ ندارد و گروهى گويند كه جسم است و ديده ميشود و اشاعره با آنكه خداى تعالى را مجرد ميدانند بازگويند او را ميتوان ديد. و اين قوم بچند دليل نقلى و عقلى تمسك جستند:
و سؤال موسى لقومه.
اشاعره گفتند خداى را ميتوان ديد چون حضرت موسى عليه السّلام از خداى خواست خود را بقوم بنمايد و اگر ممكن نبود موسى عليه السّلام از خدا نميخواست و جواب آن است كه صريح لن ترانى كه قول خدا است يعنى هرگز مرا نبينى، بقياس و اعتبار استنباطى از كلام جهال بنى اسرائيل نبايد ترك كرد و خواجه فرمود سؤال موسى براى خاطر قومش بود نه از جانب خود
و النّظر لا يدلّ على الرّؤية مع قبول التّأويل
اشاعره استدلال كردند بآيه قرآن درباره اهل بهشت «وُجُوهٌيَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ» يعنى روىهائى در آن روز شاداب و خرم باشند و سوى پروردگار نگرند.
گفتند خداى در جهتى قرار ندارد كه الى ربها (يعنى سوى پروردگار) را حمل بر آن كنيم اما نتيجه و اثر نظر كردن بسوى چيزى ديدن است و اين نتيجه حاصل است.
مخالفان اشاعره جواب دادند كه به هرحال بايد الى ربها را تأويل كرد و از معنى ظاهر بيرون بردهم بقول اشعريان و هم بقول ما پس چرا نظر را تأويل نكنيم و از آن معرفت تام و كامل نفهميم مانند عين اليقين و نظر هميشه موجب ديدن نيست چنان كه گفتند «نظرت الى الهلال فلم اره» ديده سوى هلال كردم و نديدم و بعضى تأويل كردند الى ربها ناظره را بمعنى منتظر بودن نعمت خداى تعالى چون الى بمعنى نعمت هم آمده است.