شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٤١٣ - الثانى فى صفاته
استنباط كرد چنانكه ما در فارسى گوئيم چند رأس اسب و چند نفر شتر و بالعكس نگوئيم و در كتاب سامى فى الاسامى و اصلاح المنطق و فقه اللغه امثال آن بسيار است چرا بايد نار را مؤنث دانست و ماء را مذكر و قمر مؤنث شمس مذكر و در بعضى زبانهاى ديگر بعكس ماه مؤنث است و خورشيد مذكر و چرا در عربى بايد گفت سألت الرجل عن المسألة و در فارسى بعكس سألت المسألة عن الرجل و اگر غير آن كند شنونده داند گوينده ماهر نبوده، و چرا فاعل در عربى پس از فعل آيد و در فارسى پيش و چرا شاطى الواد الايمن را نميتوان در فارسى «ساحل رود راست» نميتوان ترجمه كرد و بايد گفت ساحل راست رود و امثال اين بسيار است. اگر گوئى در بسيارى روايات نهى است از آنكه خداى را بغير آن صفات كه خويش را وصف كرد وصف كنند گوئيم چنانكه از دقت در آنها معلوم ميشود مراد هر فرد فرد اسماء نيست بلكه صفت كلى است بهر لفظ مثلا خداى تعالى در هيچ جا خود را بجسم و صورت و تخطيط وصف نكرده اما بعلم و قدرت وصف كرده پس اگر معنائى بر خداى تعالى جائز باشد و صفتى از صفات كه خداى تعالى خود را بدان وصف كرده باشد بهر لفظ ادا كنند منع شرعى ندارد.
و المعاني و الأحوال و الصّفات الزّائدة عينا
مسأله نوزدهم- معنى و حال و صفت در اصطلاح متكلمان فرق دارد مثلا علم و قدرت را معنى ميگويند و عالميت و قادريت را صفت و حيوة را معنى و حىّ را صفت و هكذا و حال در اصطلاح بعض آنان صفتى است واسطه ميان موجود و معدوم چنانكه در اول كتاب گذشت و در مذهب ما و بسيارى از معتزليان هيچ چيز زائد بر ذات خدا نيست نه معنى و نه صفت و نه حال و صفات حقيقيه او عين ذات او است چون ذات او حاجت به هيچ معنى زائد ندارد بخودى خود عالم است و بخود قادر نه باضافه معنى قدرت قادر و يا به عروض صورت علمى در ذهن خود عالم شود و هكذا.