شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٣٤٥ - در تعريف علم و اقسام آن
كردند واجب الوجود بايد خود را بداند و امثال آب و آتش و خورشيد و ساير اجسام واجب الوجود نيستند.
بتجربه معلوم است كه اجسام را بتماس و فشار و ارتباط با حواس ظاهر بايد ادراك كرد و جسمى كه هيچ نوع ارتباط با حواس و بدن ما ندارد ادراك آن نميكنيم اما معقولات چنين نيست زيرا كه جسم كلى و مثلث كلى را تعقل ميكنيم و صور و اشكالى در هندسه و ساير علوم در تصور ما مىآيد بىواسطه يكى از حواس ظاهره و اگر يك مثلث مشخص را هزار بار ديده باشيم دفعه هزار و يكم بايد بچشم درآيد تا آن را ببينيم اما كلى نديده را مانند جسم بيست ضلعى كه هر ضلعش مثلث باشد نديده بعقل ادراك ميكنيم (و مهندسين ميدانند) چون طول و عرض آن هم كلى است و مفهوم طول و عرض طول عرض ندارد چنانكه مفهوم پنج مركب از آحاد نيست يعنى هيچيك از مقوله كم نيستند بلكه از مقوله كيفند.
بارى مجرد قابل معقول بودن است يعنى قابل آنكه عاقلى آن را درك كند و ادراك عاقل بآن است كه با معقول مصاحب گردد و معقول در آن حلول كند و عاقلى كه مجرد در آن حلول كند بايد خود مجرد باشد پس صحت معقول مجرد موجب صحت عاقل مجرد است و اينها همه بديهى است يا بتجربه معلوم شده است و مدعاى مصنّف كتاب حضرت خواجه عليه الرحمه نيز بدين قدر ثابت ميشود يعنى هر مجردى ممكن است عاقل يا معقول باشد.
و فرمود مجرد صحيح است معقول باشد و نفرمود واجب است زيرا كه خداى تعالى مجرد است اما كسى حقيقت او را در نمىيابد و نيز مجردى كه خود جوهر باشد مانند عقول قابل معقوليت هست و صحيح است معقول باشد اما واجب نيست معقول هر عاقلى باشد چون لازم است كه عاقل با معقول نوعى اتصال داشته باشد يا بوجهى عاقل بر معقول مسلط و محيط باشد.
و بر فرض چيزى قابل معقوليت چيزى باشد قابل معقوليت براى همه چيز نيست زيرا كه همه چيز بر او محيط و مسلط نميتواند باشد و فرمود المستلزمة لامكان