شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٣٢٦ - در تعريف علم و اقسام آن
«الحد و البرهان متشاركان في حدودهما» و در اصطلاح مردم نيز جارى است.
كسى كه نداند شيشه را چگونه و از چه مواد ميسازند گويند نميدانى شيشه چيست يعنى ماهيت آن را نميدانى و البته اسباب را بوجه كلى بايد شناخت نه عين كوره و شخص شيشهگر را.
و اگر مراد تصديق باشد معنى آن است كه علم بوجود هيچ ممكنى حاصل نميشود مگر آنكه تصور سبب آن را كرده باشد اجمالا مثلا كسى آتش بيند يقين كند آن بعلتى ايجاد شده است اگر چه نداند علت آن چيست. اما شرط تصديق بسبب آن است كه تصديقكننده بداند موجودى را كه مشاهده كرد سبب دارد اما اگر آن را سببدار نداند از وجود آن علم بسبب حاصل نميكند مانند ملاحده از مشاهده آسمان و زمين تصديق بسبب نميكنند.
در شوارق فرمايد اگر علم باشياء از طريق مشاهده و ضرورت حاصل شود و بعبارة ديگر بديهى باشد محتاج بدانستن سبب نيست اما اگر نظرى و محتاج باستدلال باشد بايد از وجود سبب استدلال بر وجود آن كرد يعنى از وجود علت پى بوجود معلول برد نه از معلول بوجود علت و اول را لمى گويند و دويم را انى چنانكه در منطق است و فرمود برهان انّى ناقص است زيرا كه معلول معين بر علت مبهم دلالت ميكند مثلا نور دلالت ميكند بر آنكه علتى هست يا آفتاب يا چراغ يا ماه اما علت معنى بر معلول معين مثلا خورشيد دلالت ميكند بر نور خود نه بر نور يا حرارت يا سياهى كه بعلت ديگر هم عارض ميشود و علامه رحمه اللّه فرمود هيچگاه علمى كه از راه سبب پيدا شود علم جزئى و مشخص نخواهد بود مثلا علم باينكه خسوفى پديد خواهد آمد براى آنكه اگر بداند در فلان زمان معين زمين ميان ماه و خورشيد فاصله ميشود و ماه منخسف ميگردد و هم زمان و هم ماه و خورشيد و زمين كلى باشند هر چند منحصر بفردند اما علم بخسوف نيز كلى است و در شوارق اعتراضى نقل كرده است كه اگر سبب جزئى باشد از علم بوجود آن علم بمسبب جزئى پيدا ميشود و اگر سبب كلى باشد علم بمسبب كلى و جاى اين بحث در مسأله علم واجب الوجود است.