شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٧٨ - انواع ادراك
و من هذه القوى بنطاسيا الحاكمة بين المحسوسات.
مسأله چهاردهم در قواى باطنه و آن بقول حكماى پيشين پنج است.
١- حس مشترك كه همه محسوسات نزد او فراهم ميگردند و او همه را با هم ادراك ميكند. ٢- خيال و آن حافظه حس مشترك است ٣- واهمه معانى جزئيه را كه به هيچيك از حواس ظاهره ادراك نميشود مانند دوستى و دشمنى ادراك ميكند. ٤- حافظه قوه واهمه كه معانى را بياد دارد.
٥- متخيله قوه كه در معانى و صورتهاى جزئيه خزانه خيال و حافظه تصرف ميكند مثلا انسان پردار و كوه ياقوت ميسازد اگر اين قوه را عاقله بكار برد متفكره مينامند و اگر واهمه بكار برد متخيله.
حس مشترك كه مصنف از آن به بنطاسيا تعبير كرده است قوهايست غير پنج حس ظاهر اگر چه مدركات او از محسوسات ظاهره تجاوز نميكند.
اما ما ميدانيم اگر نمك را در دهن كور گذارند رنگ آن را در نمىيابد و نيز كسى كه بينا است از ديدن چيزى مزه آن را نمىفهمد پس هر يك از قواى حس ظاهر محسوس خود را درك ميكند نه ديگرى را اما انسان مدركات چند حس را با هم جمع ميكند نمك را با شورى و سفيدى مثلا و طبل با آواز و هيئت مدور و رنگ زرد مثلا و هيچيك از قواى حس ظاهر نيست كه همه را با هم درك كند ناچار بايد گفت قوه ديگرى داريم كه او ميتواند همه را درك كند و البته در آلت جسمانى است و چنين آلت حاسه در ظاهر بدن نيست آن را از حواس باطنه شمردند.
چنانكه در تجرد نفس گفتيم محال است صور و نقوش جسمانى روى جليديه يا دماغ يا هر جسمى روى يكديگر متراكم شوند و يكديگر را باطل نكنند مثل خطهاى مختلف روى يك كاغذ بنويسيم و چند صورت روى هم بكشيم يا چند مهر بر هم بزنيم و يا بوسيله چشم يك چيز را مىبينيم و اگر بخواهيم ديگرى ببينيم بايد از اولى نظر بگردانيم پس چگونه در حس مشترك صورتهاى گوناگون متراكم ميشوند گوئيم در