شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣٨ - حكايت(٢٨)
|
٢٧٦ سمعى الى حسن ٢٧٧ الاغانى |
من ذا الّذى جسّ ٢٧٨ المثانى |
|
|
٢٧٩ چه خوش باشد آواز نرم ٢٨٠ حزين |
بگوش حريفان مست ٢٨١ صبوح |
|
|
به از روى زيباست آواز خوش |
كه ٢٨٢ آن حظّ نفس است و اين قوت روح |
|
يا، كمينه ٢٨٣ پيشهورى كه به سعى بازو، كفافى حاصل كند تا آبروى، از بهر نان ريخته نگردد چنانكه خردمندان گفتهاند:
|
٢٨٤ گر به غريبى رود از شهر خويش |
سختى و محنت نكشد ٢٨٥ پينهدوز |
|
|
ور ٢٨٦ بخرابى فتد از مملكت |
گرسنه خفتد ملك ٢٨٧ نيمروز |
|
چنين صفتها كه بيان كردم اى پسر در سفر موجب جمعيّت خاطر است و ٢٨٨ داعيه طيب عيش، و آنكه از اين جمله بىبهره است، بخيال باطل در جهان برود و ديگر كسش نام و نشان نشنود.
|
٢٨٩ هرآنكه گردش گيتى به كين او برخاست |
به غير مصلحتش رهبرى كند ايّام |
|
|
كبوترى كه دگر، آشيان نخواهد ديد |
قضا همىبردش تا بسوى دانه و دام |
|
|
٢٩٠ آن را كه نه حرفت است و نه فضل |
نه سيم كه اصل زندگانى است |
|
|
در گرد جهان دويدن او را |
از غايت جهل و ٢٩١ قلتبانى است |
|
پسر گفت: اى پدر، قول حكما را چگونه مخالفت كنم كه گفتهاند:
رزق اگرچه مقسوم است، به اسباب حصول آن تعلق، شرط است و بلا اگرچه مقدور،