شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٠٢ - ديباچه گلستان
قباى سبز ٢٦ ورق در بر ٢٧ كرده ٢٨ و اطفال شاخ را ٢٩ بقدوم موسم ربيع كلاه شكوفه بر سر نهاده. ٣٠ عصاره نايى بقدرت او ٣١ شهد فايق شده ٣٢ و تخم خرمايى به يمن تربيتش نخل باسق گشته.
|
٣٣ ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند |
تا تو نانى ٣٤ بكف آرى و بغفلت نخورى |
|
|
٣٥ همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار |
شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى |
|
٣٦ در خبر است از سرور ٣٧ كائنات ٣٨ و مفخر موجودات ٣٩ و رحمت عالميان ٤٠ و صفوت آدميان ٤١ و تتمه دور زمان محمد ٤٢ مصطفى ٤٣ ٦
|
٤٤ شفيع مطاع نبىّ كريم |
قسيم جسيم بسيم وسيم |
|
|
٤٥ چه غم ديوار ٤٦ امت را كه دارد چون تو پشتيبان |
چه باك از موج بحر آن را كه باشد ٤٧ نوح كشتيبان |
|
|
٤٨ بلغ العلى بكماله كشف الدّجى بجماله |
حسنت جميع خصاله صلّوا ٤٩ عليه و آله |
|
٥٠ كه هرگاه يكى از بندگان گنهكار پريشان روزگار ٥١ دست ٥٢ انابت به ٥٣ اميد اجابت بدرگاه ٥٤ حق جلّ و علا بردارد ٥٥ ايزد ٥٦ تعالى در وى نظر نكند. بازش بخواند باز اعراض كند، ديگر بارش بتضرع و زارى بخواند. حق ٥٧ سبحانه و تعالى فرمايد ٥٨ يا ملائكتى قد استحييت من عبدى و ليس له غيرى فقد غفرت له ٥٩ دعوش را اجابت كردم و حاجتش برآوردم كه از بسيارى دعا و زارى بنده همى شرم دارم.
|
٦٠ كرم بين و لطف خداوندگار |
گنه بنده كردست و او شرمسار |
|
٦١ عاكفان ٦٢ كعبه جلالش به تقصير عبادت معترف كه ٦٣ ما عبدناك حقّ عبادتك ٦٤ و واصفان ٦٥ حليه جمالش به تحيّر منسوب كه ٦٦ ما عرفناك حقّ معرفتك
|
٦٧ گر كسى وصف او ز من پرسد |
٦٨ بيدل از ٦٩ بينشان چه گويد باز |
|