شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٨٥ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
و اگر كسى نعوذ باللّه خداى تعالى را علّت ناقصه داند معدوم شدن معلول قديم را بسبب اختلال يكى از شروط البته جائز شمارد.
چون وجود معلول بسبب علت تامه است و بنظر اينان خداى تعالى علت تامه نيست ناچار بانضمام شرط و قيدى كه بواجب الوجود ملحق شود علت تامه و مؤثر خواهد شد و بسبب رفع آن قيد يا شرط علّت تامه باقى نخواهد ماند و شايد معلول او هم معدوم شود اما اين احتمالات همه باطل است و غير عوام بدان معتقد نميشوند و البته واجب الوجود علّت تامه است بمذهب حق و بىانضمام هيچ قيد و شرط مؤثر است و نعوذ باللّه كه در تأثير محتاج بغير باشد و مشيت و اراده و علم او بمصلحت عين ذات او است.
الفصل الثانى [في الماهيّة و لو احقها]
في الماهيّة و لو احقها و هى مشتقّة عما هو و هو ما به يجاب عن السّؤال بما هو و يطلق غالبا على الأمر المتعقّل و الذّات و الحقيقة عليها مع اعتبار الوجود و الكلّ من ثوانى المعقولات.
مسأله ١- در اين مسأله سه كلمه را تعريف مىكنيم ماهيت و ذات و حقيقت:
ماهيت مشتق است از ما هو يعنى چيست آن و آنچه در جواب اين سؤال داده شود آن را ماهيت گويند مثلا اگر پرسند انسان چيست يا عنقا چيست يا حسد چيست يا علم چيست يا مرض و دوا يا كيميا چيست ناچار جوابى بايد داد آن جواب ماهيت انسان يا علم يا عنقا يا مرض است و هكذا و غالبا بر معنى معقول اطلاق ميكنند خواه وجود خارجى داشته باشد يا نداشته باشد.
ذات و حقيقت همان ماهيت است كه با آن اعتبار وجود كنند و هر سه مفهوم از معقولات ثانيهاند چون انسان كه خود ماهيتى است ماهيت بودن آن چيزى زائد بر انسانيت او نيست.