شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٥٦٣ - معنى فناء
عمده آن است كه زندهشدگان در آخرت بايد همين مردم جهان باشند چون اينان عبادت يا گناه كردند و همينها بايد جزا بينند و اگر از خاك اين مردگان موجود ديگرى آفريده شود مانند حشرات و يا انسان تازه كه نداند كيست و در دنيا بود يا نبود و نافرمانى خدا كرد يا نكرد آن را عذاب نبايد كرد و از اين جهت هم تناسخ باطل است كه مردى امروز بجهان آمده و هيچ نميداند بار ديگر در جهان بوده و گناه كرد و اكنون او را بجرم ديگرى كه دانسته گناه كرد عقاب كنند ظلم است و شرط پاداش آن است كه گيرنده آن بداند خود او بود كه كار نيك كرد و اين مزد كارهاى نيك او است و نيز بايد آنكه جزا مىبيند عين همان باشد كه عمل بد كرد و خود خود را بشناسد.
[معنى فناء]
و إثبات الفناء غير معقول.
جماعتى از معتزله گفتند خداوند اشيا را معدوم ميكند باينكه چيزى بنام فنا مىآفريند و آن ضد اجسام است و چون با جسم برخورد آن را ميخورد و معدوم ميسازد لا بد همه را هيچ و خودش هم هيچ ميشود و بعضى گفتند فنا يك نوع است براى همه و بعضى گفتند هر جسمى فنائى خاص خود دارد و اين سخن قابل بحث و نقل نيست همچنين اثبات صفتى بنام بقا غير معقول است و خواجه فرمود.
لأنّه إن قام بذاته لم يكن ضدّا و كذا إن قام بالجوهر و لانتفاء الأولويّة و لاستلزامه انقلاب الحقائق أو التّسلسل.
اگر فنا بخود قائم باشد ضد جسم نيست و اگر بجوهرى قائم باشد نيز ضد جوهر نيست. و لانتفاء الاولويه يعنى دو ضد يكى ديگرى را فانى كند بچه علت ميتوان گفت ضد جسم جسم را فانى ميكند بلكه شايد جسم ضد خود را فانى كند. انقلاب الحقايق يعنى بايد فنا خود موجودى باشد قابل آنكه خدا آن را خلق كند يا فانى سازد.
و إثبات بقاء لا في محلّ يستلزم الترجيح من غير مرجّح أو اجتماع النقيضين و إثباته في المحلّ يستلزم توقّف الشّيء على نفسه