شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٣٢٥ - در تعريف علم و اقسام آن
كه بداند الكل علت مستى است اما لوازم و آثار ديگر آن را نداند، علم او بهمان تعلق ميگيرد كه ميداند و از مضار آن بىخبر است اما آنكه ميداند ماهيت و ذات علت و همه ملزومات و لوازم آن را، از علم او بعلت علم بهمه مضرات آن حاصل ميشود اين قيود و تفصيلات براى آن است كه حكما گفتند علم بعلت موجب علم بمعلول است و گروهى بىتامل شبهه كردند كه چنين نيست زيرا كه ما براى دانستن هر اثرى از هر علتى محتاج بتجربههاى مكرر هستيم و آنچه ميشناسيم خواص و آثار آن را نميدانيم مگر پس از آزمايش. و جواب آن است كه ما علم بعلّت تامه نداريم و مقصود علم بعلّت از جهت عليت است يعنى علم بعليت تامه.
و مراتبه ثلثة.
مسأله هيجدهم- مراتب علم سه است: اول آنكه قوه آموختن دارد اما هنوز نياموخته. دويم آنكه آموخته و بتفصيل در ياد دارد.
سيم آنكه پس از آموختن از آن غافل است و هرگاه بخواهد در ذهن او حاضر ميشود.
و ذوا السّبب إنّما يعلم به كلّيا.
مسأله نوزدهم- آنكه سبب ندارد ذات واجب الوجود است جل جلاله پس همه چيز ممكن است و بىسبب موجود نميشود و علم در اين كلام يا بمعنى تصور است يا تصديق بوجود. اگر مراد تصور باشد معنى آن است كه ماهيت و حقيقت هيچ چيز تصور نميشود مگر سبب آن را بدانند مثلا تب مريض را بحواس ادراك ميكنى اما حقيقت مرض را تشخيص نميدهى مگر آنكه بدانى بچه سبب عارض شده است. و گاه باشد ماه را بىنور بينى نميتوانى آن را دليل خسوف قرار دهى مگر آنكه بدانى بىنورى او بسبب حائل شدن زمين است ميان او و خورشيد و كسى كه خسوف را ببيند و سبب آن را نداند معنى خسوف را درك نكرده است و هكذا و اين بحث را در منطق آوردهاند آنجا كه گفتند