شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٣١٧ - در تعريف علم و اقسام آن
آنها حلول كند ادراك نميكنند و هرگز ديوار سياه سياهى خود را نميداند و از شكافتن متألم نمىشود و ادراك خاص انسان و ديگر حيوانات است ناچار در آنها چيزى يا قوه يا كمالى يا هر چه نامگذارى هست كه در جماد و نبات نيست پس انطباع و نقش بستن صورت در همه چيز سبب ادراك نيست بلكه شرط است قابل باشد و اجسام قابل نيستند و هر ادراككننده كه چيزى را درك كند خود را نيز درك كرده است.
موجودى كه ادراك خويش كند و بداند خود هست ماده نيست و قواى مادى هم نيست مانند حرارت و نور و الكتريك بلكه روح حيوانى كه اطبا ميگفتند در شرائين جاريست نيز ادراك ندارد و روح جارى در اعصاب و در دماغ نيز آلتى است براى رسانيدن خبر فشار موجودات از حس بدماغ اما موجودى كه از اين فشار معنائى يا صورتى درك ميكند اعصاب و دماغ نيست بلكه قوهايست از سنخ ديگر و صورتى كه در او نقش ميبندد سنخ ديگر است و نقش بستن او هم سنخ ديگر است غير آنچه در ماديات مىبينيم.
پس شرط ادراك آن است كه صورت در ادراككننده حلول كند زيرا كه وجود صورت علمى وابسته بوجود ادراككننده است و بايد ادراككننده كه محل ادراك است ماده و از قواى مادى نباشد و قابليت براى ادراك داشته باشد و مقصود از علم و ادراك در اينجا علم و ادراك كلى است.
و حلول المثال مغاير.
در بحث وجود ذهنى در صفحه دهم ذكر اين شبهه و جواب آن گذشت كه صورت ذهنى بسيارى از احكام صور خارجى را ندارد مثلا از تصور صورت ذهنى مربع و مثلث ذهن انسان مربع و مثلث نميشود و از تصور حرارت و برودت گرم و سرد نميشود و دو ضد را در ذهن تصور ميكنيم مثلا سياه و سفيد و هر دو بر ذهن عارض ميشود و متنافى نيستند اما بر جسم مادى عارض نميشوند.