شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢١٧ - الفصل الثالث في بقية أحكام الأجسام
كسانى است كه در استدلال عقلى ورزيده نشدهاند.
و اتّحاد الحدّ و انتفاء القسمة فيه يدلّ على الوحدة.
مسأله دويم- جسم يك حقيقت است و افراد آن متماثل يعنى افراد يك نوعند و اختلاف آنها در صورت نوعيه و آثار آن كه يكى عنصر است و ديگر مركب و يكى فلز و ديگرى شبه فلز مثلا موجب اختلاف در معنى جسميت نيست بدليل آنكه حد جسم بهر حال چيزى است كه داراى طول و عرض و عمق باشد خواه مانند اشراقيان ماده را منكر شويم يا مانند مشائيان آن را اثبات كنيم يا جسم برزخى و مثالى را كه شيخ اشراق گفته است معقول بدانيم يا ندانيم هيچيك تغيير در معنى جسميت نميدهد.
و نيز جسم را در معنى جسميت تقسيم نميكنيم مثلا نميگوئيم جسميت يا شفاف است يا كدر يا سخت است يا ترم يا مايع است يا جامد يا مجرد است يا مادى چون اين صفات خارج از معنى جسميت است و همه اينها در معنى جسميت يكى هستند.
بدان كه شيخ ابو على بن سينا براى اثبات هيولى در همه اجسام گويد چون طبيعت امتداد در همه اجسام يكى است و اقتضاى طبيعت نوعيه در همه مانند يكديگر است اگر آتش اقتضاى گرمى كند در همه جا اقتضا ميكند امتداد و طول و عرض اگر اقتضاى وجود ماده كند در همه جا اقتضا ميكند و نميتوان گفت صورت جائى محتاج بماده است و جائى محتاج نيست و طبيعت اجسام لا محاله يكى است اما آنكه منكر هيولى است و جسم مثالى را موجود ميداند از اين باك ندارد كه اجسام مختلف باشند و حقيقت آن است كه جسم مثالى قابل اتصال و انفصال نيست تا حاجت بهيولى داشته باشد.
بعضى حكما و متكلمين تقرير اين مسأله بر وجه ديگر كردهاند كه جماعتى همه اجسام را حتى با صورت نوعيه يك حقيقت ميشمارند و صورتهاى نوعيه را از عوارض ميپندارند مثلا ميگويند ذرات طلا و مس و آهن همه يكى است و يك ماهيت و اختلافى كه در آنها مشاهده ميكنيم نتيجه فشرده بودن يا منتفش (پوش) بودن يا وضع ذرات با يكديگر و از اين قبيل است نظير آنكه برف همان يخ است خرد و پراكنده شده و هوا