شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٠٨ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
حيوان است يا زنگى و رومى كه مقوم هر دو انسان است و آن را وحدت جنسى يا فصلى يا نوعى گويند. و اگر وحدت عارض كثير باشد مثال آن پنبه و برف است كه سفيدى جهت وحدت و عارض هر دو است و بر هر دو حمل ميشود و مثال ديگر انسان و كاتب و كاتب و عالم است و جهت وحدت انسان است كه موضوع همه ميباشد و آنكه موضوع وحدت در آن هيچ جهت كثرت نداشته باشد يا مفهوم آن غير وحدت چيزى نيست و آن را در مفاهيم بواحد در عدد مثال زديم يا علاوه بر قسمتپذير نبودن قيد ديگر دارد و مثال آن نقطه است يعنى قسمتناپذير با قيد اينكه قابل اشاره باشد و مثال ديگر عقل و نفس يعنى قسمتناپذير با قيد اينكه قابل اشاره نباشد يعنى مجرد باشد.
و قسم آخر آنكه واحد فعلا منقسم نيست اما قابل قسمت هست و مثال آن مقدار است خط و سطح و جسم بسيط يا مركب.
بعض هذه أولى من بعض بالوحدة.
بعضى انواع واحد باين نام سزاوارترند از نوع ديگر يعنى معنى واحد در بعضى شديدتر است پس آن را مشكك بايد گفت.
ألهو هو على هذا النّحو.
هو هو عبارت ديگرى است از حمل و نسبت دادن چيزى بچيزى مثل آنكه گويند انسان كاتب است، دو معنى كه از جهتى مغاير يكديگرند و از جهتى واحد باين اعتبار يكى از انواع وحدت شمرده ميشود و همه اقسام كه در وحدت آورديم در حمل هو هو نيز بايد تصور كرد بر آن قياس كه در وحدت گفته شد الا آنكه در وحدت اعتبار معنى كثير نبايد كرد و در حمل اعتبار معنى وحدت بايد كرد در چيزى كه اعتبار كثرت نيز در آن شده است.
و الوحدة في الوصف العرضىّ و الذّاتي يتغاير أسماؤها بتغاير المضاف إليه.