شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٣٣ - حكايت«٢٠» جدال سعدى با مدعى در بيان توانگرى و درويشى
كس هنرى جز صنعت مبالغه ندارد و آنرا هم از ديگران به عاريت گرفته و دزد معرفت است و حال او به وضع حصارى ماند كه در درون آن سربازى نباشد و فقط بر در آن سلاح آويزند
______________________________ (٢٥٥)- مستعار: به عاريت گرفتهشده. اسم مفعول از استعاره.
(٢٥٦)- آزر بتتراش: مراد، پدر يا عموى ابراهيم خليل است كه سخن ابراهيم نشنيد و در شرك و بتپرستى باقى ماند. در تورات، نام پدر ابراهيم تارح ضبط شده و درباره آزر مقاله جداگانهاى در كتاب اعلام قرآن نگارش يافته است، به آنجا مراجعه شود.
(٢٥٧)- لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ: گفتارى است كه از زبان آزر در قرآن مجيد سوره مريم آيه ٤٦ مذكور است.
ترجمه: اگر از اينكار دست برندارى ترا طرد يا سنگسار خواهم كرد.
(٢٥٨)- زنخدان: بمعنى چانه و در اينجا محتمل است مجازا در معنى موى زنخدان بكار رفته باشد. در عربى زنخ را «ذقن» ميگويند و ميان زنخ و ذقن و چانه و لفظ محلى زنج. رابطهاى وجود دارد. ذقن در عربى «مجتمع اللحبين من اسفلها» تفسير شده كه بر زير زنخ و بالاى گلو قابل انطباق است.
(٢٥٩)-
|
او در من و من در او فتاده ... |
قطعه بر وزن شماره ٨ با قافيه مقيد موصول.
(٢٦٠)- مرافعه: دادخواست است و محاكمه، رسيدگى به دادخواست.
(٢٦١)- عدل: در اينجا بمعنى عادل بكار رفته و در عربى گاهى مصدر بعنوان صفت، استعمال ميشود و بر مبالغه دلالت دارد.
(٢٦٢)- حليت: بمعنى زيور و در اينجا بمعنى وضع ظاهر و هيئت است.
(٢٦٣)- خمار: بضم اول، دردسرى است كه پس از پايان مستى يا هنگام فرارسيدن موقع منظم بادهنوشى حاصل مىآيد.
(٢٦٤)- شاهوار: منسوب به شاه يا مورد علاقه شاه.
(٢٦٥)- لدغه: بفتح اول، لفظ عربى بمعنى گزش. لذعه نيز بهمين معنى است.
(٢٦٦)-
|
جور دشمن چكند گر نكشد طالب دوست ... |
فرد بر وزن شماره ١٥.
(٢٦٧)- كفور: بفتح اول، بمعنى بسيار ناسپاس. ضد شاكر.
(٢٦٨)- ضجور: بفتح اول، صيغه مبالغه بمعنى بسيار دلتنگ. مصدر آن ضجرت با ضم اول. ضجور صفت زشت درويش است و معادل با كفور، صفت زشت توانگر آمده و صابر، خصلت درويش، معادل با شاكر، سجيه نيكوى توانگر شده است.