شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٠٨ - حكايت(٤)
|
١٣ خواجه با بنده پرى ١٤ رخسار |
چون درآمد به بازى و خنده |
|
|
نه عجب كو، چو خواجه حكم كند |
وين كشد بار ناز، چون بنده |
|
|
١٥ غلام، آبكش بايد و خشتزن |
١٦ بود بنده نازنين، مشتزن |
|
حكايت (٣)
پارسايى را ديدم به محبت شخصى گرفتار، نه طاقت صبر و نه ١٧ ياراى گفتار.
چندانكه ملامت ديدى و ١٨ غرامت كشيدى، ترك ١٩ تصابى نگفتى و گفتى:
|
٢٠ كوته نكنم ز دامنت دست |
ور خود بزنى به تيغ تيزم |
|
|
بعد از تو ملاذ و ملجأى نيست |
٢١ هم در تو گريزم ار گريزم |
|
بارى ملامتش كردم و گفتم: عقل ٢٢ نفيست را چه شد تا ٢٣ نفس ٢٤ خسيس، غالب آمد؟ زمانى به فكرت فرورفت و گفت:
|
٢٥ هركجا سلطان عشق آمد نماند |
قوّت بازوى تقوى را محل |
|
|
٢٦ پاكدامن چون ٢٧ زيد بيچارهاى |
كاوفتاده تا گريبان در وحل |
|
حكايت (٤)
يكى را دل از دست رفته بود و ترك جان گفته و ٢٨ مطمح نظرش جايى خطرناك و ٢٩ مظنّه هلاك. نه لقمهاى كه تصور شدى كه به كام آيد يا مرغى كه به دام افتد.
|
٣٠ چو در چشم شاهد نيايد زرت |
زر و خاك يكسان نمايد برت |
|
بارى به نصيحتش گفتند: از اين خيال محال ٣١ تجنب كن كه خلقى هم بدين هوس كه تو دارى اسيرند و پاى در زنجير. بناليد و گفت:
|
٣٢ دوستان گو نصيحتم مكنيد |
٣٣ كه مرا ديده بر ارادت اوست |
|
|
٣٤ جنگجويان به زور پنجه و كتف |
دشمنان را كشند و خوبان، دوست |
|