شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٠٩ - حكايت(٤)
شرط مودّت نباشد به انديشه جان، دل از مهر ٣٥ جانان برگرفتن.
|
٣٦ تو كه در بند خويشتن باشى |
٣٧ عشقبازى دروغزن باشى |
|
|
گر نشايد به دوست ره بردن |
شرط يارى است در طلب مردن |
|
|
٣٨ گر ٣٩ دست دهد كه آستينش گيرم |
ورنه بروم بر آستانش ميرم |
|
متعلقان را كه نظر در كار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و پندش نهادند، سودى نكرد.
|
٤٠ دردا كه طبيب ٤١ صبر ميفرمايد |
٤٢ وين نفس حريص را شكر ميبايد |
|
|
٤٣ آن شنيدى كه شاهدى بنهفت |
با دل ٤٤ از دسترفتهاى ميگفت: |
|
|
تا ترا قدر خويشتن باشد |
پيش چشمت چه قدر من باشد |
|
آوردهاند كه مر آن پادشهزاده را كه ٤٥ ملموح نظر او بود خبر كردند كه جوانى بر سر اين ميدان، مداومت ميكند خوشطبع و شيرينزبان. سخنهاى لطيف ميگويد و نكتههاى بديع از وى ميشنوند. چنين معلوم همىشود كه دل آشفته است و شورى در سر دارد. پسر دانست كه دل آويخته او است و اين گرد بلا، انگيخته او. مركب بجانب او راند. چون ديد كه نزديك او عزم آمدن دارد بگريست و گفت:
|
آنكس ٤٦ كه مرا بكشت بازآمد پيش |
٤٧ مانا كه دلش بسوخت بر كشته خويش |
|
چندانكه ملاطفت كرد و پرسيدش كه از كجايى و چه نامى و چه صنعت دانى، در قعر بحر مودّت چنان غريق بود كه مجال نفس زدن نداشت.
|
٤٨ اگر خود هفت ٤٩ سُبع از بر بخوانى |
چو آشفتى، الف، ب، ت ندانى |
|