شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٠٧ - حكايت(٢)
باب پنجم- در عشق و جوانى
حكايت (١)
حسن ميمندى را گفتند: سلطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد كه هريكى ١ بديع جهانيند چگونه افتاده است كه با هيچيك از ايشان ميل و محبتى ندارد چنانكه با ٢ اياز كه زيادت حسنى ندارد. گفت: ٣ هرچه در دل فرود آيد در ديده نكو نمايد.
|
٤ هركه سلطان مريد او باشد |
گر همه بد كند نكو باشد |
|
|
و آنكه را پادشه بيندازد |
كسش ٥ از خيلخانه ننوازد |
|
|
٦ كسى به ٧ ديده انكار اگر نگاه كند |
نشان صورت يوسف دهد بناخوبى |
|
|
وگر بچشم ارادت نگه كنى در ديو |
فرشتهايت نمايد بچشم، ٨ كروبى |
|
حكايت (٢)
گويند خواجهاى را بندهاى ٩ نادر الحسن بود و با وى ١٠ بسبيل مودت و ديانت نظرى داشت. با يكى از دوستان گفت: دريغ اين بنده با حسن و شمايلى كه دارد اگر زباندرازى و بىادبى نكردى. گفت: اى برادر چون ١١ اقرار دوستى كردى توقع خدمت مدار كه چون ١٢ عاشق و معشوقى در ميان آمد مالك و مملوكى برخاست.