شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٤٢ - حكايت(٢٨)
شادمانى كردند و به زاد و آبش دستگيرى واجب دانستند جوان را ٣٣٤ آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته. لقمهاى چند از سر اشتها تناول كرد و دمى چند آب در سرش آشاميد تا ٣٣٥ ديو درونش بياراميد و بخفت. پيرمردى جهانديده در آن كاروان بود، گفت: اى ياران، من ازين ٣٣٦ بدرقه شما انديشهناكم نهچندانكه از دزدان. چنانكه حكايت كنند كه عربى را درمى چند گرد آمده بود و به شب از تشويش لوريان در خانه تنها خوابش نبردى. يكى را از دوستان پيش خود آورد تا وحشت تنهايى به ديدار او منصرف گرداند. شبى چند در صحبت او بود، چندانكه بر درمهاش وقوف يافت، ببرد و سفر كرد. بامدادان ديدند عرب را گريان و عريان، گفتند: حال چيست، مگر آن درمهاى ترا دزد برد؟ گفت: لا و اللّه. بدرقه برد.
|
٣٣٧ هرگز ايمن ز مار ننشستم |
تا بدانستم آنچه خصلت اوست |
|
|
٣٣٨ زخم دندان دشمنى بتر است |
كه نمايد به چشم مردم، دوست |
|
چه دانيد اگر اين هم از جمله دزدان باشد كه ٣٣٩ به عيّارى در ميان ما تعبيه شده تا بوقت فرصت، ياران را خبر كند! پس مصلحت آن بينم كه مر او را خفته بمانيم و برانيم. جوانان را تدبير پير، استوار آمد و مهابتى از مشتزن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند. آنگه خبر يافت كه آفتابش در كتف تافت. سر برآورد، كاروان را رفته ديد. بيچاره بسى بگرديد و ره بجايى نبرد. تشنه و بينوا روى بر خاك و دل بر هلاك نهاده همىگفت:
|
من ذا يحدّثنى و زمّ العيس |
٣٤٠- ٣٤١ ما للغريب سوى الغريب انيس |
|
|
٣٤٢ درشتى كند با غريبان كسى |
كه نابوده باشد به غربت بسى |
|
مسكين، درين سخن بود كه پادشه پسرى به صيد از لشكريان دور افتاده بود.