شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٨٥ - حكايت«٢٧» يكى از ملوك مدت عمرش سپرى شد و قايممقامى نداشت
ممكن است بحر مضارع مثمن اخرب مقبوض هم با آن منطبق باشد.
______________________________ (٣٢٢)- تو خود چه آدمئى: سئوال تعجبآميز براى تعيين صنف است و بر انكار دلالت دارد و مقصود اين است كه اگر از عشق بيخبر باشى آدمى نيستى.
(٣٢٣)- حالت: مراد از حالت در اينجا وجد است.
(٣٢٤)- گژطبع: صفت است براى جانور.
(٣٢٥)-
|
و عند هبوب النّاشرات على الحمى |
وزن شماره ٢٨
ترجمه: هنگام وزيدن بادهاى زندگىبخش بر مرغزار، شاخههاى بيدمشك به رقص مىآيد و به هرطرف مايل ميشود و سنگ سخت هرگز چنين نيست.
(٣٢٦)- ناشرات: بادهاى زندگىبخش.
(٣٢٧)- حمى: مرغزار اختصاصى.
(٣٢٨)- بان: درخت بيدمشك.
(٣٢٩)- صلد: سخت و غيرقابل نفوذ. (تنها در مورد سنگ و خاك بكار ميرود).
(٣٣٠)-
|
بذكرش هرچه بينى در خروش است ... |
مثنوى بر وزن شماره ٧
(٣٣١)-
|
دلى داند در اين معنى كه گوش است: |
يعنى دلى اين معنى را درمييابد كه بشنود.
(٣٣٢)- نه هربلبل ...
مفاد بيت چنين است كه تنها بلبل، تسبيحخوان نيست بلكه هريك از خارها همچون زبان آدمى به ذكرش گويا است.
اين بيت اشاره دارد به قسمتى از آيه ٤٣ از سوره بنى اسرائيل (اسراء):
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ترجمه: هيچ چيزى نيست مگر اينكه به حمد او ستايشگر است ولى شما تسبيح او را فهم نمىكنيد.
حكايت «٢٧» يكى از ملوك مدت عمرش سپرى شد و قايممقامى نداشت ...
(٣٣٣)- سپرى: ريشه پهلوى آنkirapS بمعنى كامل است. در اينجا مجازا در معنى «به آخر رسيده» بكار رفته است. رودكى سپرى را بمعنى «تمام» در شعر خود آورده است:
|
بتا نخواهم گفتن تمام مدح ترا |
كه شرم دارد خورشيد اگر كنم سپرى |
|
(٣٣٤)- قايممقام: اسمى است مركب از دو كلمه عربى كه اولى، اسم فاعل و دومى، اسم مكان است و صورت استعمال آن در عربى چنين است: القائممقام ... در فارسى،