شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١٦ - حكايت(٤٠)
|
٧٥٣ وگر بينم كه نابينا و چاه است |
اگر ٧٥٤ خاموش بنشينم گناه است |
|
حكايت (٣٩)
هارون الرشيد را چون ملك ٧٥٥ مصر مسلم شد گفت: به خلاف آن ٧٥٦ طاغى كه به غرور ملك مصر، دعوى ٧٥٧ خدايى كرد، نبخشم اين مملكت را مگر به خسيس ترين بندگان سياهى داشت نام او ٧٥٨ خصيب، در غايت جهل، ملك مصر را به وى ارزانى داشت. گويند، عقل و درايت او تا بجايى بود كه طايفهاى ٧٥٩ حراث مصر شكايت آوردندش كه پنبه كاشته بوديم، باران بىوقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بايستى كاشتن.
|
اگر ٧٦٠ دانش به روزى درفزودى |
ز نادان، تنگ روزىتر نبودى |
|
|
به نادانان چنان روزى رساند |
كه دانا اندر آن حيران بماند |
|
|
٧٦١ بخت و دولت به كاردانى نيست |
جز به تأييد ٧٦٢ آسمانى نيست |
|
|
اوفتاده است در جهان بسيار |
بىتميز، ٧٦٣ ارجمند و عاقل، خوار |
|
|
٧٦٤ كيمياگر ٧٦٥ به غصه مرده و رنج |
ابله اندر خرابه يافته ٧٦٦ گنج |
|
حكايت (٤٠)
يكى را از ملوك ٧٦٧ كنيزكى ٧٦٨ چينى آوردند. خواست تا در حالت مستى با او ٧٦٩ جمع آيد. كنيزك ٧٧٠ ممانعت كرد. ملك در خشم رفت و مر او را به ٧٧١ سياهى بخشيد كه لب زبرينش از پره بينى درگذشته بود و زيرينش به گريبان فروهشته.