شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٩ - حكايت(١٧)
|
٤٩٧ دگر ره گر ندارى طاقت نيش |
مكن انگشت در سوراخ كژدم |
|
حكايت (١٧)
تنى چند در صحبت من بودند، ٤٩٨ ظاهر ايشان به زيور صلاح آراسته و يكى را از بزرگان در حق ٤٩٩ اين طايفه، ٥٠٠ حسن ظنى بليغ بود و ٥٠١ ادرارى معين كرده، تا يكى از اينان حركتى كرد نه مناسب حال درويشان. ظن آن شخص، فاسد شد و بازار اينان كساد. خواستم تا بطريقى، كفاف ياران، ٥٠٢ مستخلص كنم.
آهنگ خدمتش كردم، دربانم رها نكرد و جفا كرد. معذورش داشتم كه لطيفان گفتهاند.
|
٥٠٣ در ميرو وزير و سلطان را |
بىوسيلت مگرد ٥٠٤ پيرامن |
|
|
٥٠٥ سگ و دربان چو يافتند غريب |
اين ٥٠٦ گريبانش گيرد آن دامن |
|
چندانكه مقربان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف يافتند ٥٠٧ به اكرامم درآوردند و برتر مقامى معين كردند اما به تواضع فروتر نشستم و گفتم:
|
٥٠٨ بگذار ٥٠٩ كه بنده ٥١٠ كمينم |
تا در صف بندگان نشينم |
|
گفت: ٥١١ اللّه اللّه چه جاى اين سخن است!
|
گر بر ٥١٢ سر و چشم ما نشينى |
٥١٣ بارت بكشم كه ٥١٤ نازنينى |
|
فى الجمله، بنشستم و از هردرى سخن درپيوستم تا حديث ٥١٥ زلت ياران در ميان آمد. گفتم:
|
٥١٦ چه جرم ديد خداوند ٥١٧ سابق الانعام |
كه بنده در نظر خويش ٥١٨ خوار ميدارد؟ |
|