شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٨ - حكايت(١٦)
٤٧٧ فراغت ديدار دوستان وقتى باشد كه از عمل فروماند.
|
٤٧٨ در بزرگى و ٤٧٩ گيرودار عمل |
ز آشنايان فراغتى دارم |
|
|
روز بيچارگى و درويشى |
درد دل پيش دوستان آرم |
|
گفتم: چه حالت است؟ گفت: آنچنانكه تو گفتى، طايفهاى حسد بردند و به خيانتم منسوب كردند و ملك دام ملكه. در كشف حقيقت آن ٤٨٠ استقصا نفرمود و ياران قديم و دوستان ٤٨١ حميم، از كلمه حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش كردند.
|
٤٨٢ نبينى كه پيش خداوند جاه |
٤٨٣ ستايشكنان دست ٤٨٤ بربر نهند |
|
|
وگر ٤٨٥ روزگارش درآرد ز پاى |
همه عالمش پاى بر سر نهند!! |
|
فى الجمله، به انواع ٤٨٦ عقوبت گرفتار بودم تا در اين هفته كه مژده سلامت ٤٨٧ حجاج برسيد. از بند گرانم خلاص كردند و ملك ٤٨٨ موروثم، خاص گفتم: در آن نوبت، اشارت من قبول نكردى كه گفتم: عمل پادشاهان چون سفر دريا است، خطرناك و سودمند يا گنج برگيرى يا در طلسم بميرى.
|
يا زر ٤٨٩ بهر دو دست كند خواجه در ٤٩٠ كنار |
٤٩١ يا موج، روزى افكندش مرده بركنار |
|
مصلحت نديدم از اين بيش ٤٩٢ ريش درونش به ملامت خراشيدن و ٤٩٣ نمك پاشيدن. بدين كلمه ٤٩٤ اقتصار كردم:
|
٤٩٥ ندانستى كه بينى بند بر پاى |
چو در گوشت نيامد ٤٩٦ پند مردم |
|