شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٧ - حكايت(١٦)
دشمنان، دوست نمايند.
|
٤٤٧ دوست مشمار آنكه در نعمت زند |
٤٤٨ لاف يارى و برادرخواندگى |
|
|
دوست آن باشد كه گيرد دست دوست |
در پريشانحالى و درماندگى |
|
ديدم كه ٤٤٩ متغير ميشود و نصيحت ٤٥٠ به غرض ميشنود. بنزديك ٤٥١ صاحبديوان رفتم. به سابقه ٤٥٢ معرفتى كه در ميان ما بود، صورت ٤٥٣ حالش بگفتم و ٤٥٤ اهليّت و ٤٥٥ استحقاقش بيان كردم تا به كارى ٤٥٦ مختصرش نصب كردند. چندى بر اين برآمد. لطف طبعش را بديدند و حسن تدبيرش بپسنديدند. كارش از آن ٤٥٧ درگذشت و به مرتبه بالاتر از آن متمكن شد و همچنين ٤٥٨ نجم سعادتش در ترقى بود تا به ٤٥٩ اوج ارادت برسيد و ٤٦٠ مقرب حضرت سلطان ٤٦١ و مشار اليه بالبنان ٤٦٢ و معتمد عليه گشت. بر سلامت حالش شادمانى كردم و گفتم:
|
٤٦٣ منشين ترش از گردش ايام كه صبر |
تلخ است و ليكن بر شيرين دارد |
|
|
ز كار ٤٦٤ بسته ميانديش و دل شكسته ٤٦٥ مدار |
٤٦٦ كه آب چشمه حيوان درون تاريكيست |
|
|
٤٦٧ الا لا تحزننّ ٤٦٨ اخا ٤٦٩ البليّه ٤٧٠ |
فللرّحمن الطاف خفيّه ٤٧١ |
|
در آن قربت، مرا با طايفه ياران اتفاق سفر حجاز افتاد. چون از ٤٧٢ زيارت ٤٧٣ مكه بازآمدم، دو ٤٧٤ منزلم ٤٧٥ استقبال كرد. ظاهر حالش را ديدم پريشان و در ٤٧٦ هيئت درويشان به فراست دانستم كه معزول است زيراكه دوست ديوانى را