شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٧١٣ - (٥٧) مشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد
كليم آنرا گشود و از آن زمان، ارض مقدس ناميده شد. يوسف را بمناسبت مولدش «يوسف كنعان» ناميدهاند. مراد سعدى اين است كه سرزمين كنعان باوجود آنكه يوسف بوى منتسب بود، چون در طبيعت زمين هنر و استعدادى وجود نداشت از انتساب يوسف بهرهاى نبرد و لعن و نفرين از آن و قبايل ساكن آن برداشته نشد و اولاد يوسف كنعان كه پيغمبرزاده بودند بر قدر آن نيفزودند. ممكن است در اينجا از كنعان، فرزند يا فرزندزاده نوح مراد باشد كه پيغمبرزادگى بر قدر وى نيفزود و بر اثر نافرمانى كه كرد ملعون شد و بهلاك رسيد.
______________________________ (٣٠٤)-
|
هنر بنماى اگر دارى نه گوهر ....: |
در اين بيت سعدى شيراز به اهميت هنر و استعداد توجه ميكند و «گوهر» يعنى اصل و نسب را اهميتى نميدهد و معتقد است كه از دودمانى پست بسا است شخص يا اشخاصى مستعد برآيند و باكمال و هنرمند شوند. چنانكه گل از خار برآمده و حضرت ابراهيم خليل صاحب آيين توحيد از آزر بتتراش بوجود آمده است.
(٣٠٥)- آزر: در قرآن مجيد نام پدر ابراهيم است لكن در تورات، نام پدر ابراهيم «طارح» ضبط شده و چون بنابر مشهور ميبايست پيغمبران از نسل مشركان نباشند عدهاى معتقد شدهاند كه «آزر» عمو و مربى ابراهيم بوده است و مجازا عنوان پدرى بر او اطلاق گرديده (رجوع شود به اعلام قرآن مقاله آزر و مقاله ابراهيم). در هرحال بموجب آيه قرآنى:
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ\*، تأثير كامل نسب، پذيرفتنى نمىنمايد.
(٣٠٦)-
|
اگر هست مرد از هنر بهرهور .... |
بيت بر وزن شماره ٣ با قافيه مطلق.
مراد اين است كه تنها هنر مرد، گواه لياقت او است.
(٥٧) مشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد ...
(٣٠٧)- طبله: در عربى بمعنى طبل كوچك است و در فارسى بمعنى جعبه يا چيزى مانند آن است كه در آن مواد معطره نگاه ميدارند.
(٣٠٨)- هنرنماى: صفت مركب فاعلى مرخم بمعنى هنرنماينده. در اينجا هنر بمعنى كمال و خوبى است.
مراد از اين كلمه حكيمانه آنكه: دانا خود را با خرد خويش معرفى ميكند چنانكه بوى خوش در كلبه عطار از وجود عطر خبر ميدهد اما نادان مانند طبل جنگ است تنها ادعا دارد ولى نهاد او خالى از دانش است.
(٣٠٩)-
|
عالم اندر ميانه جهال ... |
قطعه بر وزن شماره ١ با قافيه مردف موصول.