شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٥٩ - (٧٨)
|
٣٨٦ شنيدهاى كه سكندر برفت تا ظلمات |
به چند محنت و خورد آنكه خورد آب حيات |
|
(٧٥)
٣٨٧ صياد، بىروزى، در دجله ماهى نگيرد و ماهى، بىاجل، در ٣٨٨ خشك نميرد.
|
٣٨٩ مسكين حريص در همه عالم همىرود |
٣٩٠ او در ٣٩١ قفاى رزق و اجل در قفاى او |
|
(٧٦)
توانگر ٣٩٢ فاسق، كلوخ زراندود است و درويش صالح، ٣٩٣ شاهد ٣٩٤ خاك آلود. اين دلق موسى است ٣٩٥ مرقّع و آن ريش فرعون، ٣٩٦ مرصّع.
(٧٧)
شدت نيكان، روى در ٣٩٧ فرج دارد و دولت بدان سر در ٣٩٨ نشيب.
|
٣٩٩ هركه را جاه و دولت است ٤٠٠ و بدان |
خاطر خسته درنخواهد يافت |
|
|
٤٠١ خبرش ده كه هيچ دولت و جاه |
بسراى دگر نخواهد يافت |
|
(٧٨)
حسود، از نعمت حق بخيل است ٤٠٢ و بنده بيگناه را دشمن ميدارد.
|
٤٠٣ مردكى خشكمغز را ديدم |
٤٠٤ رفته در پوستين صاحب جاه |
|
|
گفتم اى: خواجه گر تو بدبختى |
مردم نيكبخت را چه گناه! |
|
|
٤٠٥ الا تا نخواهى بلا بر حسود |
كه آن بختبرگشته خود در بلاست |
|
|
چه حاجت كه با وى كنى دشمنى |
كه او را چنان ٤٠٦ دشمنى در قفاست |
|