شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٤٩ - (٣٥)
|
صد بروزى كنند در ١٨٣ در مردشت |
١٨٤ لاجرم قيمتش همىبينى |
|
|
١٨٥ مرغك از ١٨٦ بيضه برون آيد و روزى ١٨٧ طلبد |
و ١٨٨ آدمى بچه ندارد خبر از عقل و تميز |
|
|
آنكه ناگاه ١٨٩ كسى گشت، به ١٩٠ چيزى نرسيد |
وين به تمكين و فضيلت ١٩١ بگذشت از همهچيز |
|
|
١٩٢ آبگينه همهجا يابى از آن قدرش نيست |
١٩٣ لعل دشخوار بدست آيد از آن است عزيز |
|
كارها به صبر برآيد و ١٩٤ مستعجل، ١٩٥ بسر درآيد.
(٣٤)
|
١٩٦ به چشم خويش ديدم در بيابان |
كه ١٩٧ آهسته ١٩٨ سبق برد از شتابان |
|
|
١٩٩ سمند ٢٠٠ بادپاى ار ٢٠١ تك فروماند |
شتربان ٢٠٢ همچنان آهسته ميراند |
|
(٣٥)
نادان را به از خاموشى نيست، وگر ٢٠٣ اين مصلحت بدانستى نادان نبودى
|
٢٠٤ چون ندارى كمال و فضل آن به |
كه زبان در دهان نگه دارى |
|
|
آدمى را زبان ٢٠٥ فضيحه كند |
٢٠٦ جوز بيمغز را ٢٠٧ سبكبارى |
|
|
٢٠٨ خرى را ابلهى تعليم ميداد |
برو بر، صرف كرده عمر، ٢٠٩ دايم |
|
|
حكيمى گفتش: اى نادان چه كوشى |
درين سودا بترس از ٢١٠ لوم ٢١١ لايم |
|
|
نياموزد ٢١٢ بهايم از تو گفتار |
تو خاموشى بياموز از بهايم |
|