شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٤٧ - (٣٠)
|
١٣٦ بلبلا مژده بهار بيار |
خبر بد، به بوم، بازگذار |
|
(٢٦)
پادشه را بر خيانت كسى ١٣٧ واقف مگردان مگر آنگه كه ١٣٨ بر قبول كلى ١٣٩ واثق باشى ١٤٠ وگرنه در هلاك خود كوشى.
|
١٤١ بسيج سخن گفتن آنگاه كن |
كه دانى كه در ١٤٢ كار گيرد سخن |
|
(٢٧)
هركه نصيحت ١٤٣ خودراى ميكند او خود به ١٤٤ نصيحتگرى محتاج است.
(٢٨)
فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر، كه اين دام ١٤٥ زرق نهاده است و آن ١٤٦ دامن طمع گشاده. احمق را ستايش خوش آيد، چون لاشه كه در ١٤٧ كعبش دمى، فربه نمايد.
|
١٤٨ الا تا نشنوى مدح سخنگوى |
١٤٩ كه اندكمايه نفعى از تو دارد |
|
|
كه گر روزى مرادش برنيارى |
دو صد چندان عيوبت برشمارد |
|
(٢٩)
١٥٠ متكلم را تا كسى عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.
|
١٥١ مشو ١٥٢ غره بر حسن گفتار خويش |
به تحسين نادان و پندار خويش |
|
(٣٠)
١٥٣ همهكس را عقل خود ١٥٤ بكمال نمايد و فرزند خود بجمال.
|
١٥٥ يكى جهود و مسلمان نزاع ميكردند |
چنانكه خنده گرفت از حديث ١٥٦ ايشانم |
|