شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٤٣ - (١٤)
|
٥٥ امروز بكش چو ميتوان كشت |
٥٦ كاتش چو بلند شد جهان سوخت |
|
|
٥٧ مگذار كه زه كند كمان را |
دشمن كه به تير ميتوان دوخت |
|
(١١)
٥٨ سخن در ميان دو دشمن چنان گوى كه اگر دوست گردند شرمزده نباشى.
|
٥٩ ميان دو كس جنگ چون آتش است |
سخنچين بدبخت ٦٠ هيزمكش است |
|
|
كنند ٦١ اين و آن خوش دگرباره دل |
وى اندر ميان كور ٦٢ بخت و خجل |
|
|
ميان دو تن آتش افروختن |
٦٣ نه عقل است و ٦٤ خود در ميان سوختن |
|
|
٦٥ در سخن با دوستان آهسته باش |
تا ندارد دشمن خونخوار، ٦٦ گوش |
|
|
پيش ديوار آنچه گويى ٦٧ هوش دار |
تا نباشد در پس ديوار، گوش |
|
(١٢)
هركه با دشمنان صلح ميكند، ٦٨ سر آزار دوستان دارد.
|
٦٩ بشوى اى خردمند از آن ٧٠ دوست دست |
كه با دشمنانت بود ٧١ همنشست |
|
(١٣)
چون در امضاى كارى متردد باشى، آن طرف اختيار كن كه ٧٢ بىآزارتر باشد.
|
٧٣ با مردم سهلخوى دشخوار مگوى |
با آنكه در صلح زند جنگ مجوى |
|
(١٤)
٧٤ تا كار، به زر برمىآيد، جان در خطر افكندن نشايد. عرب گويد: