شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٤٢ - (١٠)
|
٤٥ معشوق هزار دوست را دل ندهى |
ور ميدهى، آن دل به جدايى بنهى |
|
(٩)
هرآن سرّى كه دارى با دوست در ميان منه، چه ٤٦ دانى كه وقتى دشمن گردد. و هربدى كه توانى به دشمن مرسان كه باشد كه وقتى دوست گردد.
|
٤٧ به دوست، گرچه عزيز است، راز دل مگشاى |
كه دوست نيز بگويد بدوستان دگر |
|
٤٨ رازى كه نهان خواهى با كس در ميان منه، اگرچه دوست مخلص باشد، كه مر آن دوست را نيز دوستان مخلص باشند، همچنين ٤٩ مسلسل.
|
٥٠ خامشى به كه ٥١ ضمير دل خويش |
با كسى گفتن و گفتن كه مگوى |
|
|
اى ٥٢ سليم، آب ز سرچشمه ببند |
كه چو پر شد نتوان بستن جوى |
|
|
٥٣ سخنى در نهان نبايد گفت |
كه بر انجمن نشايد گفت |
|
(١٠)
٥٤ دشمنى ضعيف كه در طاعت آيد و دوستى نمايد، مقصود وى جز آن نيست كه دشمنى قوى گردد و گفتهاند: بر دوستى دوستان اعتماد نيست تا به تملق دشمنان چه رسد.
هركه دشمن كوچك را حقير ميشمارد، بدان ماند كه آتش اندك را مهمل ميگذارد.