شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩٢ - حكايت(١٦)
خردمندان بخفت راى منسوب گردد.
|
١٠٥ ندهد هوشمند روشنراى |
بفرومايه كارهاى ١٠٦ خطير |
|
|
١٠٧ بورياباف اگرچه بافنده است |
نبرندش به كارگاه حرير |
|
حكايت (١٥)
يكى را از بزرگان ١٠٨ ائمه پسرى وفات يافت. پرسيدند كه ١٠٩ بر صندوق گورش چه نويسيم؟ گفت: آيات كتاب مجيد را عزت و شرف بيش از آن است كه روا باشد بر چنين جايها نوشتن كه به روزگار، ١١٠ سوده گردد و ١١١ خلايق بر او گذرند و سگان بر او شاشند. اگر بضرورت چيزى نويسند اين دو بيت كفايت است:
|
١١٢ وه كه هرگه كه سبزه در بستان |
بدميدى چه خوش شدى دل من |
|
|
بگذراى دوست تا بوقت بهار |
سبزه بينى دميده از گل من |
|
حكايت (١٦)
پارسايى بر يكى از خداوندان نعمت گذر كرد كه بندهاى را دست و پاى استوار بسته عقوبت همىكرد. گفت: اى پسر همچو تو مخلوقى را خداى عزّ و جل اسير حكم تو گردانيده است و ترا بر وى فضيلت داده. شكر نعمت بارى تعالى بجاى آر و چندين جفا بر وى مپسند. نبايد كه فرداى قيامت به از تو باشد و شرمسارى برى.
|
١١٣ بر بنده مگير خشم بسيار |
جورش مكن و دلش ميازار |
|
|
او را تو به ده درم خريدى |
آخر نه بقدرت آفريدى |
|
|
اين حكم و غرور و خشم تا چند! |
هست از تو بزرگتر خداوند |
|
|
اى خواجه ١١٤ ارسلان و آغوش |
١١٥ فرمانده خود مكن فراموش |
|
در خبر است از خواجه عالم صلى اللّه عليه و آله و سلم كه گفت: ١١٦ بزرگترين