شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩٠ - حكايت(١١)
خرقه كه پوشيده دارم هرچه ملك من است ايثار درويشان كنم. اتفاقا پسر آورد و ٧٧ سفره درويشان بموجب شرط بنهاد. پس از چند سالى كه از سفر شام بازآمدم به محلّت آن دوست برگذشتم و از چگونگى حالش خبر پرسيدم. گفتند: به زندان شحنه در است. سبب پرسيدم. كسى گفت: پسرش خمر خورده است و عربده كرده و خون كسى ريخته و از ميان گريخته و پدر را بعلت او ٧٨ سلسله بر ناى است و بند گران بر پاى. گفتم: اين بلا را به حاجت از خدا خواسته است.
|
٧٩ زنان بارداراى مرد هشيار |
اگر وقت ولادت مار زايند |
|
|
از آن بهتر بنزديك خردمند |
كه فرزندان ٨٠ ناهموار زايند |
|
حكايت (١١)
طفل بودم كه بزرگى را پرسيدم از بلوغ. گفت: در مسطور آمده است كه سه نشان دارد: يكى ٨١ پانزده سالگى و ديگر احتلام و سيم برآمدن ٨٢ موى پيش. اما در حقيقت يك نشان دارد و بس. آنكه در بند رضاى حق جل و علا بيش از آن باشى كه در بند حظ نفس خويش، و هرآنكه در او اين صفت موجود نيست، محققان، بالغ نشمارندش.
|
٨٣ بصورت آدمى شد ٨٤ قطره آب |
كه چل روزش قرار اندر رحم ماند |
|
|
وگر ٨٥ چل ساله را عقل و ادب نيست |
بتحقيقش نشايد آدمى خواند |
|
|
٨٦ جوانمردى و لطف است آدميت |
همين نقش ٨٧ هيولانى مپندار |
|
|
هنر بايد كه صورت ميتوان كرد |
به ايوانها در، ار ٨٨ شنگرف ٨٩ و زنگار |
|
|
چو انسان را نباشد فضل و احسان |
چه فرق از آدمى تا نقش ديوار؟ |
|
|
بدست آوردن دنيا هنر نيست |
يكى را گر توانى دل بدست آر |
|