شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٦٨ - حكايت(٩)
|
نكردى درين روز بر من جفا |
كه تو ٥٣ شيرمردى و من پيرزن |
|
حكايت (٧)
توانگرى بخيل را پسرى رنجور بود. نيكخواهان گفتندش: مصلحت آن است كه ختم قرآن كنى از بهر وى يا بذل ٥٤ قربان. لختى به انديشه فرورفت و گفت:
٥٥ مصحف مهجور اوليتر است كه گله دور. صاحبدلى بشنيد و گفت: ختمش بعلّت آن اختيار آمد كه ٥٦ قرآن بر سر زبان است و زر در ميان جان.
|
٥٧ دريغا گردن طاعت نهادن |
گرش همراه بودى دستِ دادن |
|
|
به دينارى چو خر در گل بمانند |
٥٨ ور الحمدى بخواهى صد بخوانند |
|
حكايت (٨)
پيرمردى را گفتند: چرا زن نكنى؟ گفت: با پيرزنانم عيشى نباشد. گفتند:
جوانى بخواه چو مكنت دارى. گفت: مرا كه پيرم با پيرزنان ٥٩ الفت نيست پس او را كه جوان باشد با من كه پيرم چه دوستى صورت بندد.
|
٦٠ پر هفطاثله ٦١ جونى ميكند |
٦٢ عشغ ٦٣ مغرى ٦٤ فخى ٦٥ بونى ٦٦ چش ٦٧ روشت |
|
|
زور بايد نه زر كه بانو را |
گزرى ٦٨ دوستتر كه ده من گوشت |
|
حكايت (٩)
|
(٦٩) شنيدهام كه در اين روزها كهنپيرى |
خيال بست به پيرانه سر كه گيرد جفت |
|